بابا بادمجون* خریده برای مربا درست کردن. مامان بعد از سقوط پله‌ای دستش درد می‌کنه و نمی‌تونه خیلی کار کنه. بابام درسته تنبله و جوراباشو نمی‌شوره و بلد نیست یه لیوان پیدا کنه واسه آب خوردن! ولی این کارای متفرقه رو انجام می‌ده! برنج پاک می‌کنه. سبزی پاک می‌کنه و این قسم کارا! به مامان می‌گه خودم اینا رو پوست می‌کنم! 

عمه رفته حج و محل کارش رو سپرده به بابا! طفلکی 9 صیح می‌ره 10 شب می‌آد! منم دلم برا بابا می‌سوزه که گناه داره خسته بیاد و بخواد کار کنه!

می‌رم دستکش یه بار مصرف میارم که دستم سیاه نشه! شروع می‌کنم به پوست کردن بادمجونا! وسطش مامان تذکر می‌ده گوشتشون رو نکنی! از اون وقتاس که دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به دیوار! آخه مادر من فکر کردی با چی طرفی؟ عقلم نمی‌رسه؟ مرض دارم؟ یا چی؟ انقدر نمی‌فهمم که باید بهم بگن چه جوری بادمجون پوست کنم؟!

وسط کار بابا می‌آد و اونم شروع می‌کنه به کمک. مامانم رفته سوزن آورده بادمجونا رو سوراخ می‌کنه که بندازه تو آب. سه تایی دور هم نشستیم. ادای مامان رو در میارم که بابا یه وقت گوشتشون رو نکنی! بعد چغلی مامان رو می‌کنم. وسطا یه ذره از گوشت بادمجونی که پوست میکنم هم گنده میشه! بابا میگه: حاج خانوم! حاج خانوم! نیگا داره گوشتش رو میکنه!

آخر کار 4 تا بادمجون مونده ته پلاستیک بابا دوتاش رو می‌ذاره جلوی من. دوتاش رو برمی‌داره خودش پوست کنه. من اون دو تا رو می‌ذارم جلوی بابا! دوباره بر می‌گردونه جلوی من! صبر می‌کنم بادمجونی که دستشه رو پوست کنه و یکی از اون دوتا رو برداره! بعد یه دونه از بادمجونا رو می‌ذارم جای اون. بابا باز اون رو می‌ذاره جلوی من. به مامان می‌گم شوهرت داره جر می‌زنه. من بادمجونام رو تموم کردم بادمجونای خودش رو می‌ده پوست کنم. مامانم بادمجون رو می‌ذاره جلوی بابا می‌گه این قبل از تو شروع کرده خودت پوستش کن ...

فکر می‌کنم چقدر خوبه که هستن. چقدر خوبه که دارمشون. چقدر خوبه دور همیم. چقدر خوبه که داریم با هم کار می‌کنیم. چقدر این شوخیا و مسخره بازیا خوبه ...

 

 

پ. ن :بله بادمجون. همونی که باهاش کشک بادمجون و خورشت بادمجون درست می‌کنن. ما با گچ دیوارم مربا درست می‌کنیم. بادمجون که جای خود دارد!

پ. ن: آخرم خودم پوست کردم بادمجون رو!