از اول هفته رفتم مغازه عموجون برای کمک تو کارای جانبی*! ساعت کاری 10 تا 2و 4 تا 9.30 بود! انقدر سرپا بودم موقع راه رفتن پاشنه ی پام رو از درد نمیتونستم بذارم زمین!

امروز کل محدوده ی ولیعصر تبریز رو گشتم دنبال خوابگاه درست و درمون! آخرا از شدت خستگی و عصبی شدن بابت نرسیدن به نتیجه میخواستم گریه کنم!

فردام از 8صبح تا 8 شب کلاس دارم.

پس فردا؟ احتمالن یکی بیاد اینجا آگهی فوت بزنه!

حیف شد. بچه ی خوبی بودم! 


*جون سالم به در بردم میام از حواشیش تعریف میکنم. انقدر باحال بودن!


پ. ن: حالا شمام برای شاد شدن روحم به پست قبلی توجه کنید!