گربه ها
کنار بوفه ساختمون جدید دانشگاه. دو تا گربه بودن. یکی پشمالو و متین. اون یکی لاغر و پر رو. تا میدیدن کسی چیزی دستشه و داره میخوره میرفتن نزدیکش. پشمالوئه از دور میشست نگاه میکرد. ولی لاغره میرفت جلو و میپیچید به پر و پای بچه ها!
بعد تصور کنید یه تعداد دختری که از گربه میترسن! چه جیغ جیغی میشد تو دانشگاه.
یاد سالهای زندگی تو خونهی پدری بابا افتادم! گربه زیاد داشت اونجا. بزرگترام استخونا و پوست و چربی گوشت و مرغ رو براشون جدا میکردن. گاهیم که تو ایوون یا حیاط غذا میخوردیم گوشت مینداختیم براشون!
پنجشنبه برنج برده بودم برای ناهار. نتونستم بهشون چیزی بدم. این هفته میخوام براشون کالباس ببرم. لاغره به خصوص خیلی سرتقه. نمیترسه! قشنگ میآد جلو از دست میخوره. فکر کنم برای این که به پشمالوهه چیزی برسه باید باهاش برخود خشن داشته باشم.