قبلنم گفتم ذاتن آدم حسودی نیستم. ممکنه گاهی غبطه بخورم و یا حسادتی نسبت به کسی داشته باشم. ولی طرف باید موقعیت خیلی خاص و با فاکتورهای من رشک برانگیزی باید داشته باشه! بیشتر این فاکتورام نکات معنوی هستن نه مادی.

کلن سعی کردم همیشه به جای این که نداشته هام رو ببینم. به داشته هام توجه کنم. چه از لحاظ معنوی چه مادی. خیلی چیزا هستن که من دارم و بقیه ندارن. موقعیت من با وجود خیلی خیلی معمولی بودن. بازم نسبت به خیلی ها به‌تره.

داشتن مامان و بابا و سلامتی و کنار اومدن نصفه نیمه ای که با هم داریم. مسائل معنوی ای هستن که خیلی ها ندارن.

از لحاظ مادی هم می‌دونم خیلی خانواده‌ها هستن که تو جایی به اندازه‌ی اتاق من زندگی می‌کنن. خیلی‌هام هستن که آرزوی همین اتاق شخصی‌ای که من تو خونه دارم رو می‌کنن.

می‌دونم خیلی افراد باهوش و بااستعداد هستن که آرزو دارن بتونن درس بخونن. ولی به خاطر خیلی مسائل، که اتفاقن بعد مالی کوچیک‌ترینشونه نمی‌تونن جای من باشن.

با تمام این احوال. با وجود این که همه‌ی اینا رو می‌دونم. بازم دلیل نمی‌شه وقتی خسته‌ام از پیدا نکردن خوابگاه مناسب! دلم نخواد منم مثل پسرعمه‌م بودم که وقتی رفت شهر دیگه برای درس خوندن براش خونه خریدن! یا مثل دختر عمه م که براش خونه اجاره کردن.

من اعصاب زندگی تو خواب‌گاه رو ندارم. ترم پیش هر هفته بدون استثنا آخرش گریه میکردم.* از دیدن ‌دمپایی‌های خیس دستشویی. از این که حموم و دستشویی یکی بود، نمی‌شد یه دوش 5 دقیقه‌ای گرفت! از دیدن ظرفشویی کثیف و پر آشغال. از دیدن زمین کثیف و خاکی. از این که اینایی که اینجا زندگی میکنن واقعن آدمن؟ پس چرا هیچیشون به آدمی زاد نرفته؟ وقتی ترمی هفتصد هشتصد برای خوابگاه هزینه میکنم انتظار دارم حداقل یه نظافت چی داشته باشه انقدر کثافت از در و دیوارش نره بالا!

بابا من عادت کردم به زندگی آروم تو یه طبقه‌ی مستقل! نمی‌تونم وقتی 4 نفر دارن تو اتاق بغل هوار هوار می‌کنن بخوابم. نمی‌تونم وقتی شیش صبح یکی بالاسرم با تلفن حرف می‌زنه تحمل کنم! وقتی آدم طبقه‌ی بالایی تخت می‌خواد بالا و پایین بره بیدار می‌شم.

گل بگیرن در طویله‌ای که اسمش دانش‌گاه تحصیلات تکمیلیه. ولی یه خواب‌گاه برای دانش‌جوهاش نداره!

 

*درسته سطح انرژیم به خاطر یه سری مسائل خیلی پایین بود. ولی شرایط خوابگاه م واقعن بد بود!