پنج شنبه شب، خسته و داغون و له. بعد از 12 ساعت کلاس رسیدیم خوابگاه. فرداشم باز 8.30 صبح کلاس داریم.* 

هیچی دیگه. تا اومدیم شام بخوریم و یه کم جمع و جور کنیم. بگیریم بخوابیم. ساعت شد 12.30. از همون موقع هم  آژیر این دستگاه های هشدار حریقه؟ اطفای حریقه؟ چیه؟ اتصالی کرد! شروع کرد به جود جود جود جود جود جود کردن! تا صبح ساعت 8.10 که ما خوابگاه رو ترک کردیم میگفت جود جود جود جود جود! میتونید تصور کنید چه خواب دل انگیزی داشتیم؟ نمیتونید؟ ایشالا خدا قسمتتون میکنه اون وقت میتونید تصور کنید!

البته! این مسئله باعث شد به دانسته هام اضافه بشه. فهمیدم آدما چطور دچار جنون میشن و آدم میکشن. صبح اگه خوابگاه صاحاب رو میدیدم توانایی کشتنش رو داشتم.



*بعله. ما جمعه هام میریم دانشگاه. صوبتیه؟