خواهری بزرگه که برای مدت طولانی میرفت. نه این که رفتن اولش باشه. ولی خب اولین باری بود که معلوم نبود کی برگرده.

یادمه همه بغض داشتیم. تو فرودگاه خیلی صحبت نمیکردیم با هم که گریه مون نگیره. خود خواهری به حد کافی غمگین بود. برا همین نمیخواستیم با گریه کردن ما ناراحت تر بشه! اون یه ربع ده دقیقه ی آخر به خصوص خیلی بد بود. من هی تو دلم میگفتم برید دیگه. چرا هی لفتش میدید؟ الان اشکمون در میآد.

لحظه ی آخری که خداحافظی کردیم و میخواستن برن، یهو دختربزرگه ش زد زیر گریه که من نمیخوام برم. هیچی دیگه. بچه گند زد به تمام تلاش مذبوحانه ی چند ساعت گذشته ی ما! همه شروع کردیم گریه کردن!

چند وقته حالم شبیه اون چند ساعته. فقط کسی نیست که گریه کنه و منم به تبعش بزنم زیر گریه.