انتخاب واحد

 

 

توی طویله و توسط یه سری گاو گوسفند، نظم و ترتیب و کارآمدی بیش‌تری موج می‌زنه تا دانشگاه ما! انتخاب واحد رو اندختن جمعه* و شنبه! مدیر گروه که روز انتخاب واحد معلوم نیست کدوم گوریه! تلفنشم خاموش کرده یه وقت مزاحمت ایجاد نکن دانشجوها براش. معاون آموزشی که ساعت ده خوش خوشان تازه از راه رسیده، بعدم یه ساعت با تلفن حرف می‌زنه. کارمنداش که به جای جوابگویی به دانشجو، نشستن صبحونه کوفت میکنن. شدیدنم می‌ترسن یه کم کار کنن خدایی نکرده حقوقشون حلال بشه! البته طبیعیه! کارمندای دانشگاه مثل کارمند بانک نیستن که تمام ساعت کاری مجبور باشن کار کنن! کل سال مشغول مگس پرونی هستن و عادت کردن به تنبلی. واسه همین زورشون می‌آد تا توی انتخاب واحد و حذف اضافه و امتحانات کار انجام بدن!

گاوم عقلش می‌رسه برای ورودی ترم یک، بر اساس تعداد ثبت‌نامی‌ها باید ظرفیت واسه طرح باز کرده باشن. اینا عقلشون نرسیده!

بولوت هستم! صدای من را از طویله‌ای می‌شنوید که به اشتباه "بخش آموزش دانش‌گاه" نام دارد!

من احمق چرا سری که درد نمی‌کرد رو دستمال بستم؟

 

 

 

* باز خوبه ننداختن پنج شنبه و جمعه!

 

وانیل

 

هر چقدر از آش‌پزی بدم می‌آد شیرینی‌پزی رو دوست دارم. کلن با هر خوردنی‌ای که توی فر بشه درستش کرد میونم خوبه!

اونایی که پی‌گیر درست کردن کیک و شیرینی و امثالهم هستن. می‌دونن یکی از اجزا جدایی ناپذیر کیک و شیرینی وانیله! خب بنده به با بیش از یک دهه تجربه ی شیرینی و کیک پزی تا حالا وانیل استفاده نکردم. همیشه از طعمی که محصول نهایی داشته راضی بودم و وانیلم تا جایی که می‌دونم فقط عطر داره و تاثیر خاصی روی طعم نداره. بنابراین احساس کمبود این عنصر مهم رو نداشتم!

حالا بعد از این همه سال وانیل ابتیاع کردم که ببینم این ماده ی مهم که توی همه ی دستورا هست قراره چه گلی به سر کیک و شیرینیام بزنه که تا حالا نداشتن. البته مقداری که غالبن توی دستورا هست یک چهارم قاشق چای‌خوریه. بعد این که خریدم کلن یه قاشق چای خوری هم نمی‌شه! ظاهرن زیادی خالصه و کم باید مصرف کرد!

برا اطلاع از تاثیر وانیل! با ما باشید...  

 

 

 

مطلا

 

 

۱.شبیه این نوشته رو بارها تو ذهنم نوشتم و ویرایش کردم. اما ننوشتم. فکر کردن بهش هم درد داره.

 

۲.بچه که بودیم یه کارتون نشون می‌داد. داستان یه مجسمه و یه پرنده که دوست بودن. مجسمه روکشی از طلا داشت و جای چشم دو تا تیکه جواهر. پرنده یه روز برای مجسمه از فقیرایی که هر روی توی پروازش می‌بینه تعریف می‌کنه. مجسمه ناراحت می‌شه از این‌که خروار خروار طلا داره و اون همه آدم فقیر هستن. از پرنده می‌خواد تکه تکه از طلای روی بدنه‌ش جدا کنه و برای فقرا ببره. اونقدر که هیچ فقیری نمونه. آخر کار حتی جواهرای چشماش رو هم می‌ده به فقرا و کور می‌شه.

 

۳.می‌گن امام اول مدت ها هوس جگر و نون نرم رو کرده بود. بعد از مدت ها بچه هاش براش فراهم می‌کنن و وقتی می خواد بخوره فقیری میاد و امام غذا رو به اون می‌ده. بعد همین آدم رو زیر خروار خروار طلا و نقره خاک کردن.

رفتار و سیره ی امامت رو که می‌گن فقط می‌شه توی قبر چهار تا امام مدفون در بقیع دید. قبر بقیه شون بیش‌تر شبیه به قبر پادشاهاییه که مالیات می‌گرفتن تا برای خودشون آرامگاه بسازن. پادشاها از جهل مردم استفاده می کردن و به زور مالیات می گرفتن. اینجام از جهل مردم استفاده شده و با میل اون پول رو دادن.

 

۴.آدمایی هستن که چراغ خونه شون رو خاموش می‌کنن تا شمع روی شمع مسجد بذارن. آدمایی هستن که می‌بینن هم‌سایه شون گرسنه س ولی پولی رو که می شه اونو باهاش سیرش کرد خرج مسجد می‌کنن. پول خودشونه هر کاری می‌خوان بکنن. ولی اگه حساب و کتابی باشه. اگه این اماما همونی باشن که می گن. فردای قیامت شرمنده شون خواهند بود. شرمنده ی مردی خواهند بود که میگن سال های خلافتش برای یتیما غذا می‌برد و الان به قیمت گرسنه موندن یتیمای زیادی براش قفس طلایی ساختن.

 

 

 

روی خط کشی عابر پیاده

 

می‌خوام از خیابون رد بشم نگاه می‌کنم به سمتی که ماشین می‌آد می‌بینم می‌شه رد شد فاصله ی ماشینی که می‌آد زیاده هنوز. منتها نمی‌شه عوضی بودن راننده رو تشخیص داد تا می‌بینه یکی داره از خیابون رد می‌شه سرعتش رو زیاد می‌کنه و شروع می‌کنه به چراغ زدن و بوق زدن. خیلی دلم می‌خواد وایسم وسط خیابون. طرف که رسید به من از ماشین پیاده شده و شروع کرد به داد زدن منم صدام رو بندازم سرم بگم مرتیکه الاغ سوار این خطایی که اینجا کشیدن برای قشنگی خیابون نیست اینا خط کشی عابر پیاده س و شما موظفی بهش که نزدیک می‌شی سرعتت رو کم کنی و اگه کسی داره رد می‌شه بایستی. نه این‌که الاغت رو هی کنی که زودتر برسی بهش و از روی مردم رد بشی.

بعله دوست دارم ولی امکانش نیست. واسه همین سرعتم رو زیاد می‌کنم که تا نرسیده از خیابون رد بشم.

می‌گم که! نیره اجازه داد هر چی دل تنگم می‌خواد بگم. خب راستش اینجوریم دوست داشتم که یه جوری جلوی ماشین وایسم که بزنه بهم. چون روی خط عابر بود و مقصر 120 در 100 اونه. بعد رضایت ندم! و کولی بازی ای نماند که در نیارم! تمام ارواح گذشتگانش رو تا پسرای نوح بیارم جلو چشمش و ببینم از نسل کدوم یکی از پسرای نوحه. حسابی که که به غلط کردم افتاد! (آدم نمی‌شن البته اینا. والا می‌گفتم آدم که شد.) وقتی تمام زار و زندگیش رو فروخت برای خسارت دادن! و نقره داغ شد. رضایت بدم.(پولارم می‌ریزم تو جوب البته!)  تا یادش بمونه وحشی بازی گاهی به ضررش تموم می‌شه.

 

 

پ. ن: سایرین روی خط عابر

پگاه 

نیره  

 

 

 

کفش‌هایم کو؟

 

 

 

 

حالا کفشای من هیچی! کفشای اهل منزل کو؟

 

 

پ. ن: سایر کفش گم کردگان:

پگاه بی کفش.

نیره بی کفش.

 

 

ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد ؟

 

 

تلاش برای فهمیدن این‌که در پشت دیوارهایی که نمی‌دانیم پشتشان چه می‌گذرد؛ چه می‌گذرد. به صورت تصویری.

 

نتیجه گیری: ول کن دیوارا رو. پشتشون خبری نیست. به زندگیت برس.

 

 

پ. ن: سایر جست‌جوگران.

پگاه در پی دانستن.

نیره در پی دانستن.

 

 

 

کلاغ می‌شویم

 

چرا انقدر سردمه؟ دستم رو می‌کشم اطرافم که پتو رو پیدا کنم و بکشم روم. دستم می‌خوره به چند تا شاخه با چشمای نیمه باز نگاه می‌کنم ببینم چی بود؟ من این‌جا چی کار می‌کنم. این که لونه ی پرنده س من چه جوری اومدم این‌جا؟ اصلن چه جوری جا شدم؟ این چیه جلوی دیدم؟ ها؟ منقاره! رو صورت من چی کار می‌کنه؟ دستم رو میارم که لمسش کنم که از وحشت می‌خوام داد بزنم ولی به جاش قار قار می‌کنم. جای انگشت پر دارم. انگار کلاغ شدم!

سرم رو از لونه ی پرنده میارم بیرون و پایین رو نگاه می‌کنم. اوف! چقدر بلنده من چه جوری برم پایین. حالا درسته کلاغ شدم ولی کلاغ شدن که دلیل نمی‌شه آدم بتونه پرواز کنه. به کلاغام یاد می‌دن پرواز رو. یهو بلد نمی‌شن که. حالا تو این هیر و ویر برفم داره میاد. آخ که اگه هنوز آدم بودم چقدر ذوق می‌کردم از دیدن این برف. ولی ذوق مال وقتیه که تو خونه از پشت شیشه می‌بینی برف رو نه الان که مستقیم می‌ریزه رو کله م. تازه پالتو و شال کلاهم ندارم.

چی کار کنم حالا؟ چه جوری برم رو زمین؟ از لونه می‌پرم روی یه شاخه ی نزدیک و سعی می‌کنم با احتیاط و شاخه به شاخه بپرم پایین که تالاپ می‌افتم پایین. اطراف رو که نگاه می‌کنم می‌بینم تو اتاقمم و از رو تخت افتادم پایین. وای خداجون تبدیل به آدم شدم دوباره.

 

 

پ. ن: کلاغای خونه بغلی:

پگاه کلاغ شده.

نیره کلاغ شده.

 

 

 

 

 

هی واااای

 

خب بخوام منصف باشم بنا به دلایلی* که شرحشون در این مجال نمی‌گنجه به قبولی توی فوق احتیاج داشتم! ولی هر چی می‌گذره و قضیه داره واقعی تر می‌شه من وحشتمم بیش‌تر می‌شه. من نه کشش درس خوندن دوباره رو دارم. چون از این آدمایی نیستم که نمره برام مهم نباشه و فقط برای قبولی بخونم!(هنوز به خاطر اون دو ترمی که معدلم شونزده و خورده ای شد عذاب وجدان دارم) نه کشش خوابگاه موندن و با آدمای عجیب غریب سرو کله زدن رو دارم. نه کشش هر هفته رفت و آمد و نه کشش حساب کتاب مالی رو.(رشتمم جوری نیست که پول چهارتا کتاب و جزوه و یه دفتر برای جزوه نوشتن بشه کل هزینه ی درس خوندن.) یه چند تا عدم کشش دیگه م هست که باز شرح اونام در این مجال نمیگنجه.

قبلنا که می‌گفتم درس خوندن به چه دردی می‌خوره و وقتی قراره آخرش یه کاغذ آ چهار بدن بهت بعنوان مدرک و اونم که به درد هیچی نمی‌خوره؟ فقط الکی پول دور ریختنه. جماعت می‌گفتن داره توجیه می‌کنه که قبول نشم هم مهم نیست. ولی واقعن همین فکر رو دارم.

اگه شوهرکرده باشی و بمونی تو خونه ایرادی نداره. ولی دختر خونه ی بابا باشی و نری سر کار یا درس نخونی ایراد داره.** آقا جان تمرگیدیم توی خونه آخه به کسی چه ربطی داره؟

این حرفا که درس می‌خونی پیشرفت می‌کنی و سطح شعور و آگاهیت می‌ره بالا و این خزعبلاتم که زر مفتی بیش نیستن. سطح سواد نه ربطی به میزان تحصیلات آکادمیک داره نه این تحصیلات تاثیری رو میزان شعور و آگاهی آدم می‌ذاره. سطح تحصیلات فقط بیانگر اینه که چند سال پشت میز و نیمکت نشستی. من اصلن دوست دارم نقش انگل اجتماع رو بازی کنم. چرا به همه کار آدم کار دارین؟

 

 

*حرف مردم اصلن جز دلایل نبود. یه مقدار پیچیده س دلیلش.

**حالا شاغل باشی و شوهر کنی میگن ول کن کارتو به خونه زندگیت برس. بعدم که یکی بزایی همینایی که الان نگران بیکار موندنتن میشن دایه ی مهربانتر از مادر که گناه داره بچه ت بشین تو خونه اونو بزرگ کن.

 

 

دارالمجانین یا کانون گرم خانواده

خواهری با نیم جب و دو انگشت سر و کله می‌زنه برای حل تکالیف ریاضیش. بعد از کلی خواهش و ناز کشیدن وقتی می‌بینه انواع شیطنتها مثل پایین پریدن از رو صندلی و شرارت‌ها مثل کشیدن موهای ولی‌عهد براش مهم‌تره کتاب رو جمع می‌کنه و می‌گه اصلن نمی‌خواد حل کنی. این کار خواهری به پر قبای ایشون برمی‌خوره که چرا کتابم رو جمع کردی؟ و شروع به عر زدن* می‌کنه. در این‌مرحله شوهرخواهر به عنوان حافظ منافع وارد صحنه می‌شه می‌گه ولش کن اصلن می‌خوام این باسواد نشه آرامش اعصابش مهم‌تره.

در این جا شدت عر زدن بیش‌تر می‌شه و داد و ناله و فغان که دوستت ندارم و خیلی بدی! چرا گفتی من باسواد نشم؟

 

 

*این بچه گریه نمی‌کنه بل‌که به معنای واقعی کلمه عر می‌زنه.

 

سبعیت

 

تلویزیون توی بخش‌های مختلف خبریش خبر ا.عد.ام دو تا خلا.ف‌.کار  رو پخش می‌کنه.

من به آدمایی فکر می‌کنم که شب موقع خواب ساعت گذاشتن. صبح زود بیدار شدن. لباس پوشیدن و رفتن تا مراسم ا.عد.ام رو ببینن. رفتن تا جون دادن دو تا آدم رو ببینم.

من به آدمایی فکر می‌کنم که از شب قبل دور هم جمع شدن. تخمه و چایی و تنقلات خریدن. تا شب رو بیدار بمونن و بتونن به مراسم ا.عد.ام برسن. برن تا دست و پا زدن دو نفر رو موقع مرگ ببینن.

من به آدمایی فکر می‌کنم که صبح زود جمع شدن وقتی جرثقیل اون دو نفر رو بالا کشیده از دست و پا زدنشون با گوشی هاشون فیلم گرفتن. من به کسایی فکر می‌کنم که موقع پایین آوردن جنازه ها دست و سوت زدن.

من از این آدما بیش‌تر می‌ترسم تا امثال اون دو تا خلا.ف‌.کاری که ا.عد.ام شدن.