سفر شگفت انگیز من و موها

یکی دو سالی هست که از فاز همیشه مرتب کردن موها بیرون اومدم. خب این شاید برای کسانی که موهای نرم و لخت دارن مسئله ی خاصی نباشه. باید موی وز وزی داشته باشید تا متوجه بشید به امون خدا ول کردن موها یعنی چی.

بعد از یه مدت دیدم موی فر وز وزی هم بد نمیشه. ولی بازم ترجیحم موی صاف و اتو کشیده بود. یه مدت بعدتر دیدم خیلی هم موی وز وزی قشنگه. یواش یواش یاد گرفتم که چه جوری با موهام برخورد کنم و چه جوری خشکشون کنم که فر بودنش به وز بودنش غالب بشه. حتی به درجه ای از چقدر موهام قشنگه رسیدم که پاشدم با همین موها رفتم عروسی! البته دروغ چرا یه کم کرم مو زدم که وزیش کمتر بشه.

چند وقتم هست عاشق موهام شدم. هی فکر میکنم وای موهام چه فر و تاب خوشگلی دارن! یه کمم وزی داره که مهم نیست.

 

پ. ن: فک کنم همه رمز داشته باشید.

 

ادامه نوشته

in the taxi

جمعه 26 تیر، حدود ساعت ده و نیم یازده!

سوار تاکسی ام. رادیو روشنه. از اون جایی که مسابقه ای با موضوع نهج البلاغه داره اجرا میشه، حدس میزنم رادیو قرآن باشه.

سوال مسابقه: بر اساس گفته ی امام علی از نشانه های حکومت جور چیست؟

شرکت کننده اول: ظلم و ستم! که درست نیست. شرکت کننده دوم: نمیدونه!

فکر میکنید جواب چی باشه؟ مجری جواب درست رو خودش میگه: چپاول بیت المال.

فکر میکنم اوه اوه. بابا این چیزا رو دیگه خودتون تو رسانه های عمومی اعلام نکنید.  بلی چپاول بیت المال! چیه نگاه داره؟ من که نمیگم! امام علی گفته، تازه گفته چپاول بیت المال. نگفته که اختلاس. شاید این دو تا با هم فرق میکنن.

 

طریقه مواجهه با لاستیک پنچر

اول از همه این که آقایون محترم چه خبره میبیند یکی پنچر کرده هی بوق بوق میکنید کنارش؟ نمیگید شاید هول بشه تصادف کنه؟ خسارت با لاستیک پنچر رانندگی کردن کمتر از تصادف کردنه. بذارید آدم به راهش ادامه بده!

خب حالا به لطف برادران احساس مسولیت کن! با لاستیک پنچر مواجهه میشیم. یه کاری که میتونیم بکنیم پارک کردن ماشین و با تاکسی ادامه مسیر دادنه. لاستیکم مرد خونه بیاد عوض کنه، من روحم لطیفه و اوخ میشه و این صوبتا. کار دیگه ای که میتونیم بکنیم اینه که بگیم مگه خودم چه مه؟ لاستیک عوض میکنم مثل ماه، هر کس نان از عمل خود خورد منت حاتم طایی نکشد و این صوبتا! البته راه دوم در صورتی که قبلن طریقه استفاده از جک رو یادگرفته باشید ممکنه.

خب تئوری لاستیک عوض کردن اینجوریه که زاپاس رو در میاری. جک رو جا میندازی ماشین رو بلند میکنی. 4 تا پیچ هست اونا رو باز میکنی. دقت داشته باشید که باید دو به باز کرد پیچ ها رو. بعدم به ردیف چیدشون که موقع بستن جا به جا نشن. لاستیک پنچر رو درمیاری، زاپاس رو میندازی سر جاش. پیچ ها رو دو به دو میبندی. زاپاس رو میندازی صندوق عقب و به مسیر ادامه میدی.

منتها وقتی میرسیم به قسمت عملی یه مقدار نیرو لازمه و پیچیدگی هایی به وجود میاد. لاستیکا خیلی سنگینن. فک کنم از خود من سنگین تر بودن. به شدت هم بد بار هستن. جا برا گرفتن و نگه داشتن ندارن، چهار چنگولی باید بچسبییشون. سنگینم که هستن هی لیز میخورن! اصن یه وعضی. لاستیک پنچر علاوه بر سنگینی خیلی هم کثیفه، لباس آدم نابود میشه. جک موقع باز کردن هی وول میخوره یه دست سوم برای نگه داشتنش لازمه. پیچا خیلی خیلی خیلی سفت هستن. نیروی زیادی لازمه برای باز کردنشون، یه جورایی حتی باید جفت پا برید روی آچارچرخ. حتی ممکنه وسط کار پشیمون بشید بخواید برگردید به راهکار اولی، چون فهمیدید روحه رو ول کن! لباستون سیاه شده و بازوهاتون درد گرفته و انگشتتون بریده شده و زیر ظل آفتاب مغزتون داره سوت میکشه! بعد ممکنه شال سرتون باشه بعد هی گوشه های شال بیفته تو دست و پاتون. اگه لاستیک سمت راننده باشه ممکنه چند تا بیمار روانی هم پیدا بشن که محض خوشمزگی و آزار بیان میلیمتری از کنار شما رد بشن، یه بوقی هم محض خالی نبودن عریضه بزنن که نیم متر بپرید هوا! یه چند تا ناخن هم تلفات خواهید داد. در نهایت کثیف و عرق ریزون با کمر نصف شده کار رو تموم میکنید. احتمالن آخر کارم نا نداشته باشید لاستیک پنچر رو بندازید توی صندوق. بعدشم با این سوالات مواجهه بشید که من کیم؟ اینجا کجاس؟ این ماشینه مال کیه؟ من اصلن واسه چی اومده بودم بیرون؟ داشتم میرفتم یا داشتم برمیگشتم؟  ولی همه ش به این که خود آدم تنهایی لاستیک عوض کنه می ارزه.

نکته ی انحرافی این که ملت کمکشون فقط به بوق بوق کردن برای اطلاع رسانی معطوف میشه. موقع عمل که میرسه همه نگاه میکنن و رد میشن! یه عده ام که فقط نگاه نمیکنن همون جور که بالاتر توضیح دادم به طریق ویژه ای رد میشن.

 

کانون گرم خانواده

بعداز ظهر گرم و کشدار تابستون، ماه رمضونم هست کشش بیشتر شده. کانون گرم خانواده به لطف کولر یه جا جمع شده و هر کدوممون یه وری ولو شدیم. جایی هستم که خواهری و مامان توی دیدرسم هستن و بابا نیست.

در این بین یه نکته ای رو بگم! بابا یه کودک درون داره به غایت شیطون، شرور، اعصاب خورد کن! که گاهی دلت میخواد از پنجره پرتش کنی بیرون.

صدای تکون خوردن میاد میفهمم بابا بیدار شده. میره وضو میگیره و میاد میشینه به قرآن خوندن. کماکان توی دیدرس نیست. یه کم که میگذره میگم: بابا شیطونی نکن. چند دیقه بعد دوباره میگم: بابا شیطونی نکن. دفعه ی سوم که تکرار میکنم خواهری که به علت 8 سال دوری، چندان با فضای خونه آشنا نیست! با تعجب میپرسه: تو مگه پشت سرتم چشم داری؟ تا بابا دستش رو دراز میکنه بالش رو از زیر سرت بکشه میگی: شیطونی نکن!

براش توضیح میدم چون عادت دارم به این مدل شیطنت هاش حواسم هوشیار شده. از صدای تکون خوردنش میفهمم میخواد اذیت کنه. خواهری میگه: چه چیزا! میگم: بعله تو بچه خوابگاهی هستی. این مدل هوشیاری ها تفاوت بچه خوابگاهی و بچه خونگیه!

 

پ. ن: خوبه این هر از گاهی چهار نفری شدن خانواده. اون یکی خواهریا نفری دو تا بچه ضمیمه شونه وقتی میان آرامش و اعصاب نمیمونه برا آدم.

 

کشش

 

هفته ی آخر رمضان مصادق شکنجه س. تمومم نمیشه.

 

از سری پست های بیات

توصیه میکنم کتاب آخر مجموعه آن شرلی، تحت عنوان "ریلا در اینگل ساید" رو بخونید. دوره ی زمانی جنگ جهانی و تاثیرش در زندگی مردم اون دوره س. کتاب برشی از زندگی افرادی که دوره ی جنگ جهانی توی جبهه ی در نهایت پیروز زندگی کردنه. 

وقتی کتاب رو بخونید میفهمید جنگ ما هیچ ویژگی ای، برتری ای، شور حماسی ای، وطن پرستی ای، از خودگذشتگی ای، و هیچ چیز دیگه ای بیشتر؛ متمایز تر و برتر از سایر جنگ های جهان نداشته. تمام تبلیغاتی که میکنن تا نشون بدن مردم ما، رزمندگان ما و ملت ما، بهتر و والاتر از سایرین بودن توی جنگ و دوران جنگ، صرفن تبلیغاته.

کتاب جنگی و حماسی نیست. یه رمان معمولیه در ادامه رمان های تین ایجر آن شرلی. ولی همه ی فداکاری های جنگ رفته ها و خانواده هاشون. تمام شور و اشتیاق برای جنگیدن و جنگ رفتن. نترسیدن از مرگ. تمام اعتقاد و باوری که باهاش بچه هات رو یکی بعد از دیگری میفرستی برای جنگ. خیلی بیشترش توی این کتاب هست. اونم توی کشوری که خاک خودش(کانادا) مستقیمن مورد تهدید نبوده. ( حتی به نظرم کار مردم اون دوره با ارزش تر از جنگ ما بوده چون اعتقاد مذهبی بر شهادت و اجر اخروی نبوده و انگیزه سربازا جنگیدن برای لشکر اسلام و ایستادن رزمندگان اسلام در مقابل  نبوده لشگر کفر نبوده.)

 

پ. ن: 4 سال از تاثیر گذارترین دوران زندگیم یعنی دوران نوجوونی رو توی مدرسه شاهد درس خوندم. با تعداد قابل ملاحظه ی بچه ی شهید همنشین بودم.

قصدم زیر سوال بردن فداکاری افرادی که جنگیدن نیست. فقط به نظرم باید این هاله ی تقدس رو از جنگ و حواشی مربوط بهش برداشت. فقط و فقط جنگ بود. بدون هیچ تقدسی. بدون هیچ ویژگی مثبت متمایز کننده ای از تمام جنگ های دنیا. مسائل متمایز کننده داشته ولی چندان مثبت نبودن.

پ. ن: هم ترکیه ای ها و هم ایرانی ها به کشته شده های جنگ چالدران و تمام جنگ های بین دولت عثمانی با دولت های صفویه و قاجار میگن شهید.  

واژه ها رو راحت میشه میشه مصادره به مطلوب کرد. بدون این که واقعن اون واژه و معنای پشتش شامل چیزی که اون لقب رو بهش میدیم باشه. 

پ. ن: یه بار از عموم(دوران جنگ جوون بوده و چند سال رفته جبهه) پرسیدم چی شده بود که اون موقع اکثرن دوست داشتن برن جنگ و شهید بشن؟!

گفت جو اون موقع بود. چند سال قبلشم همه دوست داشتیم بریم داریوش بشیم.

 

ز دانشمند مجلس بازپرس

همیشه میگن ایرانی ها با میل و رغبت اسلام رو پذیرفتن. همیشه ام برای من سواله که جدی؟ کدوم اسلام رو دقیقن؟

ایران زمان حکومت خلیفه دوم اشغال شد. خلیفه دوم. میشناسیدش که! همونی که شیعیان به زن بارگی و انحراف جنسی و حروم زاده بودن ملقبش میکنن. همونی که میگن دختر پیغمبر رو کتک زده. همونی که خونه دختر پیغمبر و آتیش زده و... (در این ضمینه فقط نقل قول کردم. شخصن کوچکترین مشکلی با خلفا ندارم. مبنای واکنش به دعواهای شیعه و سنی در این زمینه رو هم رفتار امام اول در این مورد گذاشتم. وقتی به تعبیر خودش خار در چشم و استخوان در گلو سکوت کرد تا دعوا و تنش داخلی ایجاد نشه. من کاسه ی داغ تر آش نمیشم و ادعای حقی که 1400 سال پیش خود طرف نکرده رو نمیکنم.) خب این آدم و حکومتش همچین اسلام قشنگی رو ارائه نمیکرده که کسی با میل و رغبت پذیراش باشه. دوره ی خلفام که اسلام راستین و محمدی نبود و جریان برتری عرب و این صحبتا همچین به شدت و حدت رواج داشت. بعدشم که زد بنی امیه اومد و مجدد در جریانید که چقدر حکومت اسلامیش خوب و ماه و گل بوده.

خب پس ایرانی جماعت عاشق چی اسلام شده بود؟ برتری عرب بر عجمش؟ این که میگفتن عرب ها ایرانی ها رو آزاد کردن؟ عاشق اینکه یه عده ریختن اومدن کشورشون رو اشغال کردن اونایی که تونستن کشتن اونایی که نکشتن رو هم برده گرفتن بردن تو بازارهاشون فروختن؟ عاشق یا ایمان میارید یا خونتون حلاله؟

ایرانی ها اسلام رو درک کردن و اصلش رو شناختن و این صوبتام که همچین یه نموره به جوک شبیهه. اسلامی که به کشورهای اشغال شده توسط مسلمونها عرضه شد چیزی نبود که بشه عاشقش شد.

وقتی 1384 از 44171 بزرگتره!

توی اخبار ساعت ده شبکه سه. اخبارگوعه از خشونت علیه مردان صحبت میکنه و بیشتر از 1500 پرونده ی خشونت علیه مردان در سال گذشته. همیچن با سوز و گداز هم میگه آدم از زن بودن خودش خجالت میشه فکر میکنه همین زن بودن خودش یه جور خشونت علیه مرداس باید حجالت بکشه ازش!

صد البته خشونت همیشه محکومه. نسبت به زن و مردش فرقی نداره. مسلمه اونی که با جنگ و دعوا و کتک کاری حرف میزنه آدمیزاد نیست، زن و مردشم فرقی نداره. حیوونه که زبون نداره و مجبوره زور استفاده کنه.

ولی وقتی از 1500 پرونده خشونت علیه مردا صحبت میشه در کنارش باید از هزاران پرونده و آمارهای زیاد خشنت علیه زن ها هم صحبت بشه.

توی نت سرچ میکنم میرسم به این خبر. ظاهرن متن خبر رو هم از این سایت برداشتن چون کلماتش عین همین بود. بعد میبینم نوشته "آمارها حاکی از این هستند که در7ماهه نخست سال 93 از میان 45هزار و 555 تنی که قربانی خشونت شده و به پزشکی قانونی مراجعه کرده‌اند، هزار و384تن مرد بوده اند؛ این در حالی است که به گفته یک منبع آگاه در پزشکی قانونی (که البته نمی‌خواهد اسمی از وی برده شود) تعداد مردانی که قربانی خشونت خانگی می‌شوند، خیلی بیشتر از تعداد رسمی پرونده‌های مفتوحه است."

اینجاست که میفهمم 1384 میتونه از 44171 بیشتر باشه. اگه اون 1384 شامل یه تعداد مرد باشه. هر مرد می ارزه به بیشتر از 32 تا زن. چون توی اخبار سراسری شبکه دولتی از اون 1384 تا مرد صحبت میکنن ولی از 44171 تا زن نه.

 

پ. ن: کامنتای پای خبر رو بخونید. جالبن!

 

گلبرگ اگه از این ورا رد شدی یه پیامی چیزی بذار.

 

 

یاد بعضی نفرات

زیر این سنگ کسی خوابیده که بی ذره ای شک میتونم بگم: نه فقط بین ساکنین "قبرستان نو" که بین تمام ساکنین زیر خاک و روی خاک قم و اطرافش، فردی به بزرگی این مرد نبوده، نیست. احتمالن بعد از این هم نباشه.

سی رو با همین سه تا رد کنم صلوات

مهر پارسال بود. یه جمع بندی داشتم از یک سال قبلش و دیدم پشیمون نیستم. اینجوری نبود که راضی باشم ولی پشیمون نبودم.

به تازگی فهمیدم که پشیمون نبودنم خریت محض بوده. ناشی از نگاه خوش بین و خوش قلبی ذاتی ای که دارم.

تا چند روز پیش میتونستم بگم در این نزدیک به سی سال زندگی فقط یک پیشمونی داشتم. اینجوری نبوده که همه ی کارهام درست باشه اشتباه زیاد داشتم. اشتباه های کوچیک و بزرگ. ولی فقط یه مورد بود که پیشمونی به همراهش داشت. 

امروز باید بگم در این نزدیک به سی سال، سه پیشمونی دارم. دومی برای کاری که آخرش فکر کردم و  گفتم پشیمون نیستم به خاطرش. سومی هم برای این که انقدر دیر فهمیدم باید پشیمون میبودم از اون یک سال.