هیچی نمیدونی!

توی سریال و به خصوص کتاب‌های مجموعه بازی تاج و تخت یکی از شخصیتهای فرعی در مقابل یه سری رفتارهای یکی از شخصیت های اصلی یه چیزی میگه که خیلی دوست دارم. مدام تکرار میکنه: هیچی نمیدونی!

چند وقته هی یاد این حرف اون شخصیته می افتم.

پیارسال در اوج درگیری های من و مامان بود که چند تا پست گذاشتم. بعد از نظر یه عده من یه هیولای قدرنشناس بودم که احترام مادرم رو نگه نمیداشتم و کلی کامنت گرفتم که ای وای مادر حق به گردنت داره و در موردش درست صحبت کن و تو اینجوری با مادرت رفتار میکنی فردا بچه هات بدتر میکنن باهات و...

بعد الان توی چند تا پست اخیرم من یه موجود ناز و گوگولی هستم که خدا قراره اجر و عوض بده بهم و قدر مادرم رو میدونم و فرزند خوبی هستم و...

در حالی که هیچ کدوم از اینا نیست. تغییری در رفتار یا شخصیت من اینجاد نشده. رفتار اون موقعم رو هنوز هم دارم و رفتار امروزم رو اون موقع هم داشتم. . چه پیارسال چه الان فقط خنده م میگیره در مقابل این مدل حرفا. خندم میگیره از رفتار آدمهایی که هیچی نمیدونن. فقط صرفن دارن از روی یه برش کوچیک از زندگی که خود من بهشون ارائه دادم بدون هیچ اطلاع جانبی و جزئی ای از زندگیم در موردم نتیجه گیری میکنن. هیچی از زندگی من و خانواده م. روابط خانوادگیمون و تمام مسائلی که در نهایت آدم رو به یه موقعیت خاص میرسونن نمیدونن. فقط خروجی این عوامل رو اونم خروجی ای که من در اوج ناراحتی یا استیصال یا دلشکستگی یا خستگی نوشتم رو دیدن و براساسش نتیجه گیری میکنن. این دسته جالب هستن برام. حکایت افرادی که با غوره و مویز حالشون عوض میشه و به قول شخصیت فوق الذکر هیچی نمیدونن.

 

رو حیوانات به اندازه بچه ها حساسم

عصره. نشستم تو چمن پارک. یه گربه سیاه بانمک و لاغر مردنی داره اون وسط برا خودش میچرخه. از نوع گربه ترسوها نیست و از آدما فرار نمیکنه.

یه مرد مسن عصا به دست لنگ لنگان داره میاد. فکر میکنم طفلکی، کاش مشکلش معلولیت نباشه و قابل درمان باشه خوب بشه. داره میاد سمت چمن. فکر میکنم میخواد بیاد بشینه رو چمن. تو دلم میگم کاش یکی از رو نیمکتا بلند میشد که این بشینه روش. حتمن سخته رو زمین نشستن و بلند شدن براش.

همین جوری که دارم برای مرد مسن دل میسوزنم وارد چمن میشه از جلوی من رد میشه و چند قدم میره جلو تر. عصاش رو بلند میکنه و میخواد گربه رو بزنه که گربه هه جاخالی میده و فرار میکنه. مردک هم خوش و خوشان و خوشحال برمیگرده و راهش رو میشکه میره.

شوکه میشم که  این زبون بسته که باهاش کاری نداشت! با اون پای چلاق کلی راهش رو کج کرده بیاد بزنه تو سر حیوون بی گناه!

همذات پنداریه دود میشه میره هوا و شروع میکنم تو دلم بهش فحش دادن که الهی همیشه تو درد و مریضی بمونی. الهی روز خوش نبینی. الهی رنگ سلامتی به خودت نبینی و...

 

 پ. ن: قبلن گفته بودم بچه ها نقطه ضعف منن. میتونم کسانی که بچه ها رو اذیت میکنن بِدَرَم. به همون اندازه رو اذیت کردن حیوانات هم حساسم.

 

چند روزی که بیمارستان بودیم هی با خودم کتاب بردم که سر خودم رو باهاش گرم کنم. اول کتاب درسی بردم بعد دیدم تمرکز لازم برای خوندن و به خاطر سپردنش رو ندارم. بعدش رمان بردم ولی دیدم کشش همذات پنداری با بدبختی های شخصیت هاشون رو ندارم. راستش در طول عمرم هیچ وقت با رمان خونی حال نکردم. رمان همیشه آخرین انتخاب کتاب خونیم بوده. شاید یکی از دلایلش اینه آسمون ریسمون به هم بافتن و اتفاقات و تصادفات عجیب و متوالی توی رمانها برای منی که همیشه همه چی رو در چهارچوب منطق بررسی میکنم خیلی غبر معقول به نظر میاد.

چندتا موضوع هستن که موقع خوندنشون حسی شبیه به هیجان دارم. کتابهای تاریخی در مقام اول هستن. کتابهای تاریخی نخوندم همه تو تبلت بودم و خب با توجه به وسواس و حساسیت مامان هیچ بعید نبود تبلت رو موقع برگشت از بیمارستان بشوره چون کثیف و بیمارستانی شده.

مورد بعدی حوزه ادیانه. یک جور هیجان توام با حرص خودن دارن کتابهای این دسته برام. یه جاهایی حتی کمدی و خنده دار هم به نظر میاد.

نگاه کردم دیدم بین کتابهای نخونده یا کامل نخونده این مورد یه انجیل دارم.** قطعش کوچیک بود و جلد گالینگور ضخیم داشت که احتمال خراب شدنش رو اون وسط پایین میآورد. در راستای همون وسواس فوق الذکر مامان با یه آ چهار جلدش کردم و برم بیمارستان.

حالا اونجا چون با کاغذ جلد شده بود کسی متوجه نبود چی دارم میخونم. وقتی ام میپرسیدن میگفتم کتاب داستانه. دروغم نگفتم در نهایت کتاب داستانه.

بخش که خلوت بود من و دختر میانسال، خانوم پیری که توی تخت کناری بستری بود مینشستم اون تسبیح میگرفت دستش دعا میخوند و فوت میکرد به مامانش. من این ور انجیل میخوندم و خنده م میگرفت از این تفاوت فاز.

روزهای بعد از بیمارستان توی مسیر طولانی رفت و برگشت به کلاسها میخوندمش. جلد کاغذیش رو درآورده بودم، ملت هم کنجکاو. حریم خصوصی ام که جوکی بیش نیست و اصلن خود حریم کیلو چنده؟ خصوصی عمومیش بماند! تا میفهمیدن دارم چی میخونم میپرسیدن ارمنی هستی؟ طبعن جوابم نه عه. میپرسن مسلمونی. هر چند باور دارم مسلمان آن است که ظلمی نکند* اما سالهاست ترجیح میدم جواب این سوال رو ندم. میگم: اوهوم! میپرسن پس چرا داری اینو میخونی؟ تو دلم میگفتم میخوام فضولا رو بشمرم! جواب میدم همین جوری. بعضی ها اینجا بی خیال فضولی میشن. میرن رد کارشون. یه عده مصر تر هستن. ادامه میدن. که حالا چی داره؟ به چه درد میخوره؟ چیزی ام میفهمی؟ در اینجا جواب میدم اگه خودتون بخونید متوجه میشید. مورد هم بوده که گفتن به جاش قرآن بخون ثواب داره! یا زیارت عاشورا بخون! چند مورد هم من بابا برتری اسلام و دین کامل و... داد سخن دادن! که خب اعتراف میکنم خیلی دوست داشتم کتاب رو بچپونم تو حلقشون تا ساکت بشن.

اما در نهایت ته چهره همه شون یه ترسی هست. انگار با یه بیمار یا دیوانه رو به رو شدن. گویا از نظرشون مواجهه با مسلمانی که انجیل مسیح رو بخونه ترسناکه. آدمها از چیزایی که نتونن بفهمنن میترسن و گویا این مورد خارج از حیطه درک خیلی هاست...

 

 

*پارسال گفتگویی شد من باب تغییر نگاه آدمها به مسائل و نکاتی که سالها پیش باهاش برخورد کردن. صحبت هم از تفاوت نگاه و برداشت از کتابهایی که در نوجونی خوندی و الان باز میخونی شروع شد. از اون موقع شروع کردم یه سری کتابها رو دوباره خونی میکنم. به خصوص کتابهایی که در مقطعی از زمان جواب و راه و چاره م بودن برای چالش های اعتقادی. سالهاست از اون مسیر گذشتم و اون باورها رو خوب یا بد پشت سر گذاشتم. خوندن اون کتابا با یه تفکر و نگاه متفاوت از روزی که برای اولین بار خوندیشون جالبه.

حالا اون وسط ها چند تام از رمانهای شاخص رو دوباره خونی کردم. سووشون یکیشون بود. (این بار هم یوسف رو دوست نداشتم. همون حماقت آشنا در اشتباه مبارزه کردن، روش اشتباهی که مدام و مدام تکرار کردیم و به خاطر اشتباه بودنش توی دور تسلسل هی برگشتیم اول راه و باز هم درس نگرفتیم.) کشیش قصه پسربچه چموش دهاتی رو با آموزه های مسیح رام میکنه توصیف بره مسیح و مهربانی مسیح و مسیح دنبال مردم گمشده س و... باعث شد تصمیم بگیرم خوندن کامل انجیل رو تو برنامه م بذارم.

یه تفاوتی هست توی آموزه های فعلی مسیحیت و اسلام. اونا بیشتر به رحم و شفقت خدا تاکید دارن و مسلمونها به خشم و غضبش. زمانی فکر میکردم این تفاوت اساسیه. بعدها دیدم تفاوت ناشی از قدیمیتر بودن مسیحیته. جامعه مسیحیت چند صد سال از مسلمونا جلوتره. در زمانهایی همون اشتباهات مسلمونها رو داشته و بعدها خودش رو اصلاح کرده.

شاید مسیحیت دیده اون حرفی که شمس تبریزی توی مقالاتش میگه:" مردم را سخن نجات خوش نیاید. سخن دوزخ خوش آید. لاجرم ما نیز دوزخ را چنان بتفسانیم که بمیرید از ترس..." خیلی ام درست نیست و مردم به رحم خدا بیشتر از غصبش جذب میشن.

**حکایتی ست میگه:

جهودی از مریدانش نزد شیخ آمد و گفت: اسلام بر من عرضه کن تا مسلمان شوم.

شیخ گفت مسلمان آن است که ظلم نکند. جهود در فکر رفت،

شیخ گفت: دانستم. بر سر آنی که اقرار به نبوت مصطفی را همچون عیار مسلمانی از من بشنویی؟ اشارت ‌کرد به مدرس احمد حمرا از فقیهان عصر، که یعنی متاعت را در آن دکان مییابی.

جهود گفت: چه باشد اگر من کوشم که ظلمی نکنم و بر شریعت موسی بمانم؟

شیخ گفت: زهی سعادت.

جهود برفت و هم او بود که در شهر نانوا بود و به درستی و کاردانی چنان شهره گردید ‌که مسلمان و نصرانی از او نان می‌خریدند.

سوار اتوبوس هستم و نشستم رو صندلی. یه خانم مسن سوار میشه. همه صندلی ها پره. خسته ام. فکر میکنم کاش این ور رو نگاه نمیکردم نمیدیم خانم مسن رو. فکر میکنم خیلی ام پیر نیست بیشتر میانساله. فکر میکنم من الان نزدیک 10 ساعته که بیرونم دیشبم تا دیروقت کار کردم و کم خوابم، خسته ام. اگه بلند بشم نزدیک 40 دیقه باید بایستم. حال این بار اخلاق مدار نباشم، ولش کن بذار بشینم.

سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم و فکر نکنم به خانم مسن. نمیشه. هی یواشکی نگاه میکنم ببینم در چه وضعیه. هی فکر میکنم خبیث بدجنس پاشو بذار بشینه. نمیمیری که! میدونم اگه بلند نشم تا چند روز اعصابم خورد میمونه ولی خسته م. هی فکر میکنم آخه این چه موقعیتی بود؟

وسط یواشکی نگاه کردنها اون وسط مسطا یهو یه خانم پیر و فرتوت رو میبینم؟ یه لحظه شوکه میشم که این کی سوار شد؟

خانومه انقدر پیره که دیگه هیچ کدوم از توجیه های بالا نمیتونه وجدانم رو سرکوب کنه. بلند میشم و جام رو میدم بشه.

چقدرم پیرزن مودب و باشخصیتی بود. تا برسیم به مقصد هزار بار تشکر کرد.

 

پ. ن: امیدوارم خداهه هیچ وقت منو با اخلاق مداری و اصول اخلاقی امتحان نکنه. درگیری با اصول اخلاقی بد موقعیتیه. وقتی رعایت میکنی فکر نمیکنی کار خاصی کردی و در واقع فقط وظیفه ت رو انجام دادی. وقتی رعایت نمیکنی فکر میکنی چقدر کار بدی کردی و احساس بدی نسبت به خودت پیدا میکنی.

 

 

نه میمیری، نه قوی میشی!

جمله مشهوری هست که میگه هر چیزی که تو را نکشد، قویترت میکند!

چند روز گذشته زیاد به این موضوع فکر کردم. ولی خب قوی اصلن تعریفش چیه؟ خیلی وقتا عادت کردن و مجبور بودن و بدون چاره بودن به نظر قوی بودن میاد. خیلی وقتهام نتیجه خشک و خشن و بی تفاوت شدنه بعد به نظر قوی بودن میاد.

تمام سالهای گذشته مجبور بودم به تنهایی جور کشیدن. به خوددار بودن مقابل مسائلی که پیش میاد و نباید! به خواهرها منتقل کرد که آب تو دلشون تکون نخوره. عادت کردم به هر از گاهی مریض بودن مامان. حتی عادت کردم به تصور این که ممکنه بمیره و دیگه نمیترسم و شوکه نمیشم.

از بد شدن حال عمومی مامان تا دکتر بردن و تاکید دکتر به وخامت اوضاع که ممکنه تومور یا سکته مغزی باشه. اون وقتی که برای بستری شدن باهاش سر و کله میزدم. تمام چند روزی که بیمارستان بودیم و درگیر کارهای تشخیصی. هیچ جا نترسیدم. کم نیاوردم. کنترلم رو از دست ندادم. ننشستم گریه کنم.

تمام اون چند روز که همه گفتن چقدر خوب خودت رو حفظ کردی و قوی هستی فکر کردم اینا نشونه قوی بودن نیست. من قوی نیستم. فقط انقدر این مشکلات رو کشیدم که دیگه نسبت بهشون سِر شدم. روم تاثیر نمیذارن. عادت کردم، عادت کردن قوی بودن نیست.

 

 پ .ن: اون وقتی که خواهری یا برادری که نزدیک والدینه تو مریضی ها و مشکلات خیلی جو نمیده. معنیش این نیست که اوضاع خوبه. یا تنهایی میتونه از پسش بربیاد. یا مشکلی مهمی نیست. خیلی وقتا اوضاع بده. طرف تنهایی خسته شده. مشکل هم بزرگه خیلی بزرگ. ولی سکوت و نگفتن طرف برای اینه که فکر میکنه خواهر با برادرش بی شعور تر از اونیه که بفهمه. یه سری چیزها رو خود آدم باید بفهمه. این که یه کارهایی وظیفه س رو خود آدم باید بفهمه. این که توی مشکلات باید کمک و همکاری کرد رو خود آدم باید بفهمه. این که یه سری اتفاقها در طول عمر آدم ممکنه یکی دو بار پیش بیاد و هیچ فاجعه ای رخ نمیده اگه یه مقدار تو اون موقعیت به زحمت بیفتی رو خود آدم باید بفهمه.

آخه من چی بگم به خواهری که زنگ میزنه میگه من اگه بیام بچه م رو چی کار کنم؟(بچه کوچیک نیستن! 13 و 11 سالشونه بچه هاش!) دوست ندارم حتی برای یه ساعت بسپرمشون به کسی. خودش باید بفهمه که باید بیاد. وقتی نمیفهمه حتی اگه بگی بیا و اوضاع بده باز هم یه بهانه داره برای نیومدن.

پ .ن: تمام چند روز گذشته فکر کردم روزی که مامان بابا نباشن. خواهرهام برای من تموم خواهند شد. الان اگه همین حضور بی خاصیتشون رو تحمل میکنم برای اینه که مامان و بابا هستن. روزی که نباشن من هم اینا رو از زندگی حذف میکنم. آدمی که بودنش خیری نداشته در عوض توی تمام مشکلات و مصائب دردی روی دردهات بوده. نبودنش بهتره.

تا الان آدم میگفت چون بهشون نمیگیم و نمیدونن همکاری نمیکنن. این بار که گفتم و فهمیدن هم همکاری نکردن.

این چند روز جاری و خواهرشوهر مامان بیشتر از دختراش مفید واقع شدن و احساس مسئولیت کردن.

پ. ن: تمام برنامه ریزی های یک سال اخیرم برای مستقل شدن و جدایی از خانواده رفت رو هوا. میخواستم آخر تابستون جمع کنم برم. توی شرایط پیش اومده نمیدونم باید چی کار کرد؟!

پ. ن: تومور و سکته مغزی نبود. ضایعه مغزی بود. دلیلش مشخص نیست. چون دلیلش مشخص نیست معلوم نیست چه سبک درمانی باید استفاده کرد...

از سری دستاوردهای مهاجرت

میگن خانواده باید توی مشکلات و غم ها به هم کمک کنه. حالا درست میگن یا غلط نمیدونم. ولی حتی اگه درست هم بگن من که کمک مذکور رو ندیدم. راستش من هیچ وقت درست و حسابی خانواده دور و برم نبوده که اصلن بدونم جمع خانواده و بودن خانواده و کنار هم بودن اعضای خانواده چی میشه و چه جوری میشه.

اگه نگم همه دردا و مشکلات رو توی این ده پونزده سال اخیر خودم تنهایی کشیدم، میتونم بگم حداقل توی 90 درصدشون تنها بودم.

همه اون وقتایی که مامان مریض بود و هیشکی نبود. همه وقتایی که استرس مریضی بابا رو داشتم و هیشکی نبود. همه وقتایی که مامان بستری بود و هیشکی نبود. همه وقتایی که فشار مریضی و اذیت خود مریض رو تنهایی تحمل کردم هیچ، تازه نباید به خواهرها هم چیزی میگفتم که یه وقت راه دور تو غربت نگران نشن. نگرانی و استرس و تنهایی تحمل کردنهای من مهم نیست. مهم اینه که اونا نگران نشن.

دو روزه نگرانی و اعصاب خوردی و استرس مریضی مامان رو دارم. 3 تا خواهر دارم. اما توی این موقعیت هیچ کدوم نه هستن که از نزدیک به داد آدم برسن. نه میشه حتی باهاشون درد دل کرد و از مریضی چیزی گفت.

دلم برا مامان میسوزه. وقتی جوون بود خواهر و مادری نبود که پیشش باشه. الانم که پیر شده اسمشه 4 تا بچه داره ولی فقط در اسم خانواده هستیم. در عمل به خاطر فاصله، خانواده ای وجود نداره و بازم کسی پیشش نیست. 

 

پ. ن: داشتم فکر میکردم توی تمام سالهای گذشته انقدر مامان رو جمع و جور کردم و درد مریضی هاش رو کشیدم که اگه حقی هم بر گردنم بود(خواننده های قدیمی میدونن من این که پدر و مادر حقی برگردن بچه دارن رو قبول ندارم. از نظرم هر  کاری هم کردن، صرفن وظیفه شون رو در قبال بچه ای که خودشون وارد دنیا کردن انجام دادن.) نه تنها صاف شده، بلکه یه چیزی ام بهم بدهکاره.