چند روزی که بیمارستان بودیم هی با خودم کتاب بردم که سر خودم رو باهاش گرم کنم. اول کتاب درسی بردم بعد دیدم تمرکز لازم برای خوندن و به خاطر سپردنش رو ندارم. بعدش رمان بردم ولی دیدم کشش همذات پنداری با بدبختی های شخصیت هاشون رو ندارم. راستش در طول عمرم هیچ وقت با رمان خونی حال نکردم. رمان همیشه آخرین انتخاب کتاب خونیم بوده. شاید یکی از دلایلش اینه آسمون ریسمون به هم بافتن و اتفاقات و تصادفات عجیب و متوالی توی رمانها برای منی که همیشه همه چی رو در چهارچوب منطق بررسی میکنم خیلی غبر معقول به نظر میاد.
چندتا موضوع هستن که موقع خوندنشون حسی شبیه به هیجان دارم. کتابهای تاریخی در مقام اول هستن. کتابهای تاریخی نخوندم همه تو تبلت بودم و خب با توجه به وسواس و حساسیت مامان هیچ بعید نبود تبلت رو موقع برگشت از بیمارستان بشوره چون کثیف و بیمارستانی شده.
مورد بعدی حوزه ادیانه. یک جور هیجان توام با حرص خودن دارن کتابهای این دسته برام. یه جاهایی حتی کمدی و خنده دار هم به نظر میاد.
نگاه کردم دیدم بین کتابهای نخونده یا کامل نخونده این مورد یه انجیل دارم.** قطعش کوچیک بود و جلد گالینگور ضخیم داشت که احتمال خراب شدنش رو اون وسط پایین میآورد. در راستای همون وسواس فوق الذکر مامان با یه آ چهار جلدش کردم و برم بیمارستان.
حالا اونجا چون با کاغذ جلد شده بود کسی متوجه نبود چی دارم میخونم. وقتی ام میپرسیدن میگفتم کتاب داستانه. دروغم نگفتم در نهایت کتاب داستانه.
بخش که خلوت بود من و دختر میانسال، خانوم پیری که توی تخت کناری بستری بود مینشستم اون تسبیح میگرفت دستش دعا میخوند و فوت میکرد به مامانش. من این ور انجیل میخوندم و خنده م میگرفت از این تفاوت فاز.
روزهای بعد از بیمارستان توی مسیر طولانی رفت و برگشت به کلاسها میخوندمش. جلد کاغذیش رو درآورده بودم، ملت هم کنجکاو. حریم خصوصی ام که جوکی بیش نیست و اصلن خود حریم کیلو چنده؟ خصوصی عمومیش بماند! تا میفهمیدن دارم چی میخونم میپرسیدن ارمنی هستی؟ طبعن جوابم نه عه. میپرسن مسلمونی. هر چند باور دارم مسلمان آن است که ظلمی نکند* اما سالهاست ترجیح میدم جواب این سوال رو ندم. میگم: اوهوم! میپرسن پس چرا داری اینو میخونی؟ تو دلم میگفتم میخوام فضولا رو بشمرم! جواب میدم همین جوری. بعضی ها اینجا بی خیال فضولی میشن. میرن رد کارشون. یه عده مصر تر هستن. ادامه میدن. که حالا چی داره؟ به چه درد میخوره؟ چیزی ام میفهمی؟ در اینجا جواب میدم اگه خودتون بخونید متوجه میشید. مورد هم بوده که گفتن به جاش قرآن بخون ثواب داره! یا زیارت عاشورا بخون! چند مورد هم من بابا برتری اسلام و دین کامل و... داد سخن دادن! که خب اعتراف میکنم خیلی دوست داشتم کتاب رو بچپونم تو حلقشون تا ساکت بشن.
اما در نهایت ته چهره همه شون یه ترسی هست. انگار با یه بیمار یا دیوانه رو به رو شدن. گویا از نظرشون مواجهه با مسلمانی که انجیل مسیح رو بخونه ترسناکه. آدمها از چیزایی که نتونن بفهمنن میترسن و گویا این مورد خارج از حیطه درک خیلی هاست...
*پارسال گفتگویی شد من باب تغییر نگاه آدمها به مسائل و نکاتی که سالها پیش باهاش برخورد کردن. صحبت هم از تفاوت نگاه و برداشت از کتابهایی که در نوجونی خوندی و الان باز میخونی شروع شد. از اون موقع شروع کردم یه سری کتابها رو دوباره خونی میکنم. به خصوص کتابهایی که در مقطعی از زمان جواب و راه و چاره م بودن برای چالش های اعتقادی. سالهاست از اون مسیر گذشتم و اون باورها رو خوب یا بد پشت سر گذاشتم. خوندن اون کتابا با یه تفکر و نگاه متفاوت از روزی که برای اولین بار خوندیشون جالبه.
حالا اون وسط ها چند تام از رمانهای شاخص رو دوباره خونی کردم. سووشون یکیشون بود. (این بار هم یوسف رو دوست نداشتم. همون حماقت آشنا در اشتباه مبارزه کردن، روش اشتباهی که مدام و مدام تکرار کردیم و به خاطر اشتباه بودنش توی دور تسلسل هی برگشتیم اول راه و باز هم درس نگرفتیم.) کشیش قصه پسربچه چموش دهاتی رو با آموزه های مسیح رام میکنه توصیف بره مسیح و مهربانی مسیح و مسیح دنبال مردم گمشده س و... باعث شد تصمیم بگیرم خوندن کامل انجیل رو تو برنامه م بذارم.
یه تفاوتی هست توی آموزه های فعلی مسیحیت و اسلام. اونا بیشتر به رحم و شفقت خدا تاکید دارن و مسلمونها به خشم و غضبش. زمانی فکر میکردم این تفاوت اساسیه. بعدها دیدم تفاوت ناشی از قدیمیتر بودن مسیحیته. جامعه مسیحیت چند صد سال از مسلمونا جلوتره. در زمانهایی همون اشتباهات مسلمونها رو داشته و بعدها خودش رو اصلاح کرده.
شاید مسیحیت دیده اون حرفی که شمس تبریزی توی مقالاتش میگه:" مردم را سخن نجات خوش نیاید. سخن دوزخ خوش آید. لاجرم ما نیز دوزخ را چنان بتفسانیم که بمیرید از ترس..." خیلی ام درست نیست و مردم به رحم خدا بیشتر از غصبش جذب میشن.
**حکایتی ست میگه:
جهودی از مریدانش نزد شیخ آمد و گفت: اسلام بر من عرضه کن تا مسلمان شوم.
شیخ گفت مسلمان آن است که ظلم نکند. جهود در فکر رفت،
شیخ گفت: دانستم. بر سر آنی که اقرار به نبوت مصطفی را همچون عیار مسلمانی از من بشنویی؟ اشارت کرد به مدرس احمد حمرا از فقیهان عصر، که یعنی متاعت را در آن دکان مییابی.
جهود گفت: چه باشد اگر من کوشم که ظلمی نکنم و بر شریعت موسی بمانم؟
شیخ گفت: زهی سعادت.
جهود برفت و هم او بود که در شهر نانوا بود و به درستی و کاردانی چنان شهره گردید که مسلمان و نصرانی از او نان میخریدند.