ناخن

 

وقتی برادر نداشته باشی* یعنی توی کارای تعمیراتی باید بری وردست بابا وایسی و کمکش کنی. البته من خودم ترجیح می‌دم بابا نباشه و شخصن اقدام به تعمیر کنم! وقتیم مامان انجام این تیپ کارارو می‌خواد سعی می‌کنم یه وقتی که بابا نیست انجامش بدم. چون هی ایراد می‌گیره به کار آدم و این‌که چرا ابزار رو عین چپ دستا دستت می‌گیری. یا روشی که هزار بار قبلن گفته و خودتم می‌دونی و همون جوری انجام می‌دی برای بار هزار و یکم یادآوری کنه.

بعله می‌گفتم. باید بری وردست بابات وایسی و کمکش کنی. منتها مشکلی که هست بابات نمی‌تونه تصور کنه تو حین سرو کله زدن با وسایل نگران شکستن ناخن هات هم هستی. نه این‌که آقایون ناخن بلند نمی‌کنند درک درستی از این معقوله ندارن. و شما چه می‌دانید همین احتیاط در عدم شکستن ناخن منجر به چه بگو مگوهایی** می‌شه. چون‌که نمی‌شی بگی می‌ترسم ناخنم بشکنه(آقایون متوجه مهم بودن ناخن نیستن که!) مجبوری الکی بگی زورم نمی‌رسه!

 

 

 

*البته ممکنه کسی برادر داشته باشه و بازم دوست داشته باشه بره وردست باباش برای کارای تعمیراتی. منتها من اگه برادر داشتم با کمال میل این امتیاز رو بهش واگذار می‌کردم.

**بیش‌تر منجر به بگو بگو می‌شه البته. چون من که نمی‌تونم چیزی بگم! بابا فقط می‌گه.

 

 

پ. ن: می‌گم که این چند روزه چه خبره؟ چرا یه عالمه آدم دعا برای از چشم افتادن رو سرچ می‌کنن میان این‌جا؟ بابا این کارا خوب نیست، دوست باشید با هم.

 

 

 

ب. ن: یادم رفت اینم بگم! با بابا به خاطر تفاوت اندازه دست هم به مشکل می‌خوریم. چون دستش بزرگه و برای این‌که بتونه کاری رو بکنه باید از جای بزر‌گتر استفاده کنه. بعد وقتی من کاری رو می‌کنم همون تصور بزرگ‌بودن دست رو داره و وقتی می‌بینه من از یه دریچه‌ی کوچیک می‌خوام کار رو انجام بدم باز بگو مگو پیش میاد که از این‌جا نه از یه جای دیگه. خب خوش‌بختانه این‌ مورد مثل ناخن نیست! می‌تونم بگم باباجان من دستم کوچیکه این‌جا جا می‌شه.

 

 

سفرنامه 6

 

 

قرار بود فردای روزی که از نمک‌آبرود برگشتیم، حرکت کنیم سمت فومن و از اون‌جا بریم ماسوله. شب دایی‌جان به من گفت که می‌دونم الان اجازه ی مامان بابات دست توئه! اصلن بچه‌ها که بزرگ می‌شن دیگه مامان باباها اختیار از خودشون ندارن! بچه چیزی رو نخواد اونام مجبورن نخوان، چیزی رو بخواد اونام مجبورن بخوان! بنابراین اجازه بده فردا هم بمونید این‌جا! منم اجازه دادم و موندیم!

حالا با شما تعارف ندارم که من از همون شب ماتم گرفته بودم که مجبورم فردا صبح کله‌ی سحر بیدار بشم. دیدم حالا یه روز بیش‌تر خوابیدنم واسه خودش یه روزه بذار بمونیم! هم این‌جوری به نفع آدمه هم ظاهرسازی می‌شه که من چه بچه‌ی خوبیم و این صحبتا!

اون روزم موندیم و بعد از ظهرش یه سر رفتیم شهر و بعد رفتیم دریا. شب وسایل رو جمع کردیم و بعد از حل معادله‌ی چند مجهولی خوابیدم!  

صبح زود بیدار شدیم و بعد از صبحونه و چیدین چند تا خرمالو از درختای ویلا، حرکت کردیم سمت مقصد بعد که ماسوله بود. با توجه به این‌که جی پی اسمون رو توی تهران گذاشته بودیم! نگفتم خواهری موند تهران که به کاراش برسه و بقیه مسافرت رو با ما نیومد؟ خب حالا که گفتم! بله جی پی اسمون که عبارت بود از گوشی خواهری رو توی تهران گذاشته بودیم و دیگه باید خیلی دقیق حواسمون به مسیر می‌شد که اشتباه نریم. رودسر و لنگرود رو رد کردیم و توی لاهیجان بابا جایی که از قبل می‌شناخت نگه داشت یه مقدار چای بخریم! تصادفن چای سبز هم داشت و منم دیدم چای سبزم رو به اتمامه گفتم نیم کیلو هم از اون بخریم. بابام که قربونش برم دستش به کم نمی‌ره! می‌خواست دو سه کیلو بگیره! بعد از کلی چونه زدن که چایی رو که سه سال پیش خریده بودی هنوز تموم نکردم. نیم کیلو مصرف دو سه سال منه، می‌مونه تو خونه کهنه می‌شه. تازه معلوم نیست طعمش چه‌جوریه بتونم بخورم یا نه، به یه کیلو خریدن رضایت داد. جالبه که وقتی تو خونه درست کردم دیدم خوب از آب دراومد! چای سیاهش البته برخلاف بوی خوبی که داشت خوب نبود. مامان وسط راه بیدار شده می‌بینه 4 تا کیسه چایی هست توی ماشین (دو تا نیم کیلو سبز و دوتا نیم کیلو سیاه.) با تعجب می‌پرسه اینا از کجا اومدن؟

از شما چه پنهون با توجه به این‌که دو نفر کم‌تر از ظرفیت ماشین بودیم و می‌دونستم این موضوع چقدر بابا رو اذیت می‌کنه. تمام طول راه رو وحشت داشتم نکنه این جاهای خالی خیلی اذیتش کنن و بخواد از این کسایی که توی جاده وایسادن منتظر ماشین رو سوار کنه!

توی فومن بعد از خرید کلوچه و بعد از این‌که یه مقدار دور میدون شهر گشتیم تا مسیر ماسوله رو پیدا کنیم. (کوچه‌ای که از اون باید می‌رفتیم به طرف مسیر ماسوله رو بسته بودن و همین باعث شد یه مقدار دور میدون بچرخیم تا پیدا کنیم از کجا باید بریم!) رفتیم به سمت ماسوله. 

جاده‌ فومن ماسوله اصلن یه مسیر عجیب غریبیه. هر چی در مورد زیبایی جاده‌ی شمال گفتم فراموش کنید. همین جاده‌ به تنهایی حریف تمام جاده‌های شماله. یعنی فقط برای دیدن همین جاده بری و قبل از ماسوله دور بزنی برگردی بازم ارزش رفتن داره.

خود ماسوله هم از همون اصل بناها از آن‌چه در عکس ها می‌بینید زشت‌ترند پیروی می‌کرد. ولی باز هم بسیار زیبا بود. هر چند مامان که نپسندید و گفت فیلمایی که تلویزیون ازش نشون داده بود خیلی قشنگ‌تر بودن. ولی من خیلی دوست داشتم اون‌جا رو. دیوارهای زرد رنگ، ایوون‌ها و پنجره‌های چوبی. شمعدونی‌های جلوی پنجره‌ها. عروسکای بافتنی جلوی مغازه‌ها. دره‌ی سبز مقابل روستا. همه منظره‌های بی‌نظیری ساخته بودن. مردمش هم خیلی راحت با گردشگرا کنار اومدن و در کمال آرامش در و پنجره ی خونه‌هاشون بازه و براشون مهم نیست هر کی رد می‌شه یه نگاه می‌ندازه داخل خونه‌شون. اونایی هم که اتاقی دارن برای اجاره تا کسی رو می‌بینن می‌پرسن واسه شب موندن اتاق میخوای؟

آیا فکر کردید فقط مامانه که فوبیا داره؟ نه خیر. سخت در اشتباهید! بابا هم فوبیا داره. مسلمن یکی از لذت‌های مسافرت اینه‌که بیرون غذا بخوری. یا حداقل غذای محلی جاهایی که می‌ری رو بخوری. ولی بابای ما فوبیای مسموم و خراب بودن غذای بیرون رو داره. که اصلن معلوم نیست چی ریختن توش. معلوم نیست از کی مونده. معلوم نیست چه جوری درست کردن. موادی که باهاش غذا درست کردن خرابه. اصلن سم ریختن توش هر کی بخوره مسموم میشه می‌میره! یعنی از گرسنگی هم بمیره بیرون غذا نمی‌خوره. چون از گرسنگی مردن به از غذای مسموم بیرون رو خوردن و مردنه! مگر جایی که بشناسه و مطمئن باشه به سالم بودن غذاش. اونم مگه چند تا می‌شه این جاهایی که می‌شناسه؟ بعد منم دلم می‌خواست یه بار میرزا قاسمی‌ای که خود شمالی ها طبخ می‌کنن بخورم. توی ماسوله بعد از اصرار فراوان و این‌که اینا زیرنظر اداره‌ی گردشگری هستن، غذاشون خوبه. من حتمن می‌خوام میرزاقاسمی بخورم و یه پرس باید برای من بگیری. بابا راضی شد، یعنی در واقع راضی نشد که از رستوران گردشگری ماسوله میرزاقاسمی بخره. می‌گم راضی شد چون گفت باشه و دو سه قدمی هم رفت سمت رستوران ولی به قول معروف پاش نمی‌کشید بره از وسط راه روش‌رو کرد طرف من و گفت آخه معلوم نیست غذاشون چه جوریه. یعنی هیچ جوره دلش رضا نمی‌داد! مستحضرید که چقدر اجازه‌ی مامان بابام دست منه! میرزاقاسمی نخورده از ماسوله راه افتادیم.

بابا خیلی دوست داشت از ماسوله بریم خلخال و از اونجا جاده‌ی اسالم خلخال رو بریم تا جنگلای اون طرف رو هم ببینیم. توی نقشه‌ یه بخشی از جاده‌ی ماسوله خلخال رو خاکی کشیده. احتمال می‌دادیم شاید آسفالت کرده باشن این راه رو. ولی وقتی پرس و جو کردیم فهمیدیم هنوز خاکیه و اون آقای بلیت فروش ورودی ماسوله گفت بهتره نرید این راه رو. ما هم برگشیتم فومن تا از اون‌جا بریم آستارا. جالب این‌که توی فومن اون کوچه ای که صبح بسته بود رو باز کرده بودن!

ناهار رو نزدیکی‌های صومعه‌سرا توی یه روستا خوردیم. با توجه به توی مسیر خوابیدن مامان، صبح که حرکت کردیم من جلو نشستم که بابا خوابش نگیره. بعد مامان دست پیش رو گرفت که من نمی‌خواستم بخوابم! چون تو جلو نشستی خوابیدم! بعد از ناهار هر کار کردم که خب برو جلو بشین ببینم می‌تونی بیدار بمونی یا نه، زیر بار نرفت. دوباره من نشستم جلو و مامان عقب دنباله‌ی خوابش رو گرفت و حرکت کردیم سمت آستارا.

 

 

 

وای! چقدر این چند روزه اینجا عوض شده! چقدر همه تون بزرگ شدید!

این کامی جان ما برد مادرش خراب شده بود و عملن یه هفته ای دست ما رو گذاشت توی پوست گردو! الان با یه کامپیوتر که یه عالمه فایل مهم و نامهمش به خاطر تعویض ویندوز پریده. کلی برنامه ی نصب نشده داره. کلی ریزه کاری های عجیب غریب مثل تعریف نیم فاصله برای وردش داره. در خدمت شما هستیم.

 

 

سفرنامه 5

 

 

از تهران راه افتادیم سمت شمال. جاده ی شمالم که یه پا دیدنی‌هاست برای خودش! حالا بخوام تعریف کنم یه سری میان می‌گن ندید بدید ما هر هفته این راه رو می‌ریم. خب نکته ش هم همینه. برای کسی که زیاد می‌ره این راه رو دیگه جذابیت نداره قشنگی‌های راه.

دریاچه‌ی پشت سد. آّبشاری که رو دیواره‌ی کوه دقیقن در فاصله ی نیم متری جاده‌س. تونل درختی‌های بین راه. دره‌های سراسر سبز کنار جاده. دیدن این‌که جاده چطور روی کوه بالا رفته و دقت کردن به مسیر و تشخیص ماشینایی که روی کوه رو به رو جلوتر دارن حرکت می‌کنن. بعد نگاه کردن به پایین و دیدن مسیری که اومدی بالا! مه‌ی که توی راه هست. تونل‌های بین راه. از وقتی اتوبان تبریز زنجان راه افتاده و ماشینا دیگه مسیر میانه رو نمی‌رن این‌جوری از تونل پشت سر هم رد نشده بودم. خاطرات دوران کودکی که از اون تونلا رد می‌شدیم برام یادآوری شدن. گویا آخرین باری که بابا این مسیر شمال رو رفته بوده! تونل کندوان یه طرفه بوده. بعد داشت توضیح می‌داد که ماشینای رفت و برگشت نوبتی رد می‌شدن و اینا که رسیدیم و با یه تونل عریض مواجه شدیم!

من و بابا از مناظر لذت می‌بردیم و در مورد این‌که قدیما که جاده نبود مردم چطوری رفت و آمد می‌کردن؟ و بعدتر ها چطوری با ابزار اون موقع این جاده و تونل‌هاش رو ساختن؟ ما حرف می‌زدیم و مامان خوابیده بود! قرار بود بریم ویلای دایی‌م!(همون که سابقن از فامیل‌گریزی بچه‌هاش نوشته بودم) خوش‌بختانه بچه هاش نبودن و فقط خود دایی برای سر و سامون دادن به یه سری از مشکلات ویلا اون‌جا بود. آدرسو مامان داشت و وقتی رسیدیم به دوراهی مامان رو بیدار کردیم که کدوم وری بریم؟ اونم گفت فلان مسیر و دوباره خوابید! بابا آدرس یابی خوبی داره! و کافیه یه مسیری رو یک بار بره حتی مثلن 30 سال قبل عمرن دیگه فراموش کنه! چون حدود 30 سال قبل توی آموزش حین خدمت یه هفته ای حوالی روستایی که ویلای دایی(چقدر ویلای دایی! ویلای دایی شد! پز نمی‌دما. مال مردم پز دادن نداره که!) اون‌جا بود مونده بوده، کاملن به مسیر آشنا بود. وسطای راه دایی زنگ زده کجایید؟ و وقتی نیم ساعت بعدش ما رسیدیم داشت شاخ درمی‌آورد که چقدر خوب پیدا کردید این‌جا رو!

نزدیک ظهر رسیدم و عمرن اگه حدس بزنید ناهار چی‌ خوردیم! تن‌ماهی و کته! خب البته ما که انتظاری نداریم به خصوص که خود دایی تنها بود و کی می‌خواست غذا بپزه؟ ولی باحاله که مهمون بری و همون غذایی که توی راه می‌خورن رو بخوری.

پشت ساختمون باغ پرتقال بود! و کوه‌های پر از درخت و یه منظره‌ی تمامن سبز. که البته این‌جا و اون‌جا به خاطر رشد قارچ‌گونه ی ویلا‌ها این وصله‌هی ناجور هم توی اون منظره‌ی سبز خودنمایی می‌کرد.(می‌دونم که خود همون جا هم جز اون وصله‌های ناجوره.) ولی خیلی کیف داره بایستی رو به باغ پرتقال و چای بخوری. یا وقتی روی تخـ.ت. د.ار.از* کشیدی از پنجره کوه‌های پر از درخت رو ببینی!

خب حالا مامانی که همه ش می‌خوابید در نقش یه کوزت افتاد به تمیز کردن بالا تا پایین ساختمون! و شاکی که تو چرا کمک نمی‌کنی؟ و خب چون می‌دونستم جواب دادن به دعوا ختم خواهد شد کظم غیض(غیظ؟ انتظار ندارید که هم کظم غیظ کنم. هم املاش یادم باشه.) کردم و جواب ندادم. که خود صاحب خونه میاد ریخت و پاش می‌کنه و می‌ریزه و جمع نکرده می‌ره. منی که دو روز اومدم این‌جا باید کثیف کاریاش رو جمع کنم؟ (بچه‌های این دایی علاوه بر فامیل‌گریز بودن بسیار هم تنبل هستن. فکر کنید توی خونه‌شون** بچه ها نشسته بودن خود دایی اومده بود میوه حاضر می‌کرد و بشقاب‌ها رو می‌برد می‌ذاشت جلوی مهمون. بعله مرد گنده‌ی 60 ساله پذیرایی می‌کرد و بچه‌هاش لپ‌تاپ بازی می‌کردن! بعد مامان توقع داره من ریخت و پاش اونا رو جمع کنم!)

روز اول همین‌جور توی ویلا بودیم. روز دوم صبح رفتیم نمک‌آبرود! مامان در مسیر رفت و برگشت به خوابیدنش ادامه می‌داد! توی نمک‌آبرود با تله کابین رفتیم بالا و توی جنگل گشتیم. درختای بلند پوشیده از خزه که اجازه‌ی عبور چندانی به آفتاب نمی‌دن. زمینی که پر از گیاهای خودروست. سنگای خزه بسته. و عجیب این‌که اون‌جا با وجود پر رفت و آمد بودنش خیلی کثیف نبود. حالا یا مردم آشغالشون رو جمع می‌کنن یا مدیریت خوبی داره که آشغالای مردم رو جمع می‌کنه. ناهار رو خوردیم و برگشتیم پایین. تله کابین سواری گذشته‌ از منظره‌ای که زیر پاته برای من جذابیت نداشت. تله کابینی که توی بیروت سوار شده بودیم به نظرم جالب تر بود.

وقتی رسیدم پایین دیدیم یک هم‌وطن عزیز با ماشینش یه خط بسیار خوشگل زیگزاگی و یه خط صاف دیگه روی‌ گل‌گیر چرخ عقب سمت راننده انداخته! و بعد زده به چاک. صد البته که خسارت به مال آدم بخوره و به جونش نخوره. مشکل ماشین با یه پولیش و صاف کاری حل شدنیه. این‌که زده و در رفته حرص داره.

با توجه به این‌که من از وسطای راه رفت ویار بستنی دبل‌فندق کرده بودم. و چون عادت ندارم بستنی به این پرکالری‌ای رو در یک وعده بخورم و همیشه در سه مرحله می‌خورمش و امکان نگه‌داری بستنی نبود و باید همه رو می‌خوردم. دیگه نخریدم و همین‌جور دلم بستنی می‌خواست. اون‌جا برا عذاب وجدانم غلبه کردم و به بابا گفتم بغل سوپر مارکت نگه داره برم بستنی بخرم. حالا که من خودم رو راضی کردم بودم بستنی دبل‌فندق پیدا نمی‌شد! همه دبل‌چاکلت داشتن. بلاخره توی سوپر سوم بستنی رو یافتم و از این‌که توی یه ماه 200 تومن گرون‌تر شده کمی تعجب کردم!

حالا بشنوید از مامان. توی چند دقیقه‌ای که من رفتم بستنی بخرم و بیام بیدار شده از بابا پرسیده مریم کو؟ بابام گفته رفت بستنی بخره. مامان متعجب شده که من سه دفعه خوابیدم و بیدار شدم هنوز نیومده؟ یک چنین سرعت عملی داره مامان ما!

برگشتیم ویلا و قرار بود فردا صبح حرکت کنیم به سمت ماسوله.

 

 

 

*آدم باید 6 ساعت بالا پایین کنه که چطوری بنویسه ملت با سرچ فانتزی‌های ذهنی‌شون از این‌جا سر درنیارن. تو همین چهار تا پست که از مامان و خاله و خواهر و بابا اسم بردم ملت با سرچ یه چیزایی سر از این‌جا درآوردن که آدم شک می‌کنه انگار واقعن داره پو.ر.نو نویسی می‌کنه و خودش خبر نداره!

**بعد از اون سری آخر که رفتم خونه‌شون و بچه‌هاش از اتاق بیرون نیومدن و چون تنها نبودم و کسی هم‌راهم بود. کلی بعدش حرص خوردن و اعصاب خوردی برام پیش اومد. تصمیم داشتم دیگه اون‌جا نرم. وقتی صاحب خونه واسه مهمون ارزش قائل نیست چرا آدم بره اون‌جا؟ چطور مامان من رو مجبورم می‌کنه به اون‌جا رفتن. ولی دایی بچه‌هاش رو مجبور نمی‌کنه که وقتی بعد از 2 سال رفتی خونه‌شون جلو مهمونی که بردی کوچیکت نکن و بیان حداقل یه سلام بدن. بعد گورشون رو گم کنن تو اتاقاشون؟ وقتی هم خانواده می‌خواستن برن اون‌جا گفتم می‌رم خونه‌ی عمو و اون‌جا نمیام. ولی چون بابا خواهش کرد برم!(بعله یک چنین پدری دارم که خواهش می‌کنه خونه‌ی برادرش نرم و برم خونه‌ی برادر زنش! چون به نظرش نباید دایی رو به خاطر بچه‌هاش ناراحت کرد.) فقط به خاطر بابا رفتم. و تمام مدت اون‌جا کظم غیض کردم که چیزی نگم.

 

 

 

ولایت

 

امروز بر اساس رویدادهای تاریخی روزیه که پیامبر اسلام دامادش علی رو برای جانشینی خودش معرفی کرد.

اتفاقات بعد از مرگ پیامبر باعث شد فرد دیگه‌ای حکومت رو به دست بگیره. و بعد از اون فرد دیگه و بعد از اون هم فرد دیگه‌ای. علی در تمام اون سال‌ها به تعبیر خودش خار در چشم و استخوان در گلو خونه نشینی رو انتخاب کرد تا وحدت مسلمون‌ها رو حفظ کنه.

خب مسلمون‌ها امروز دو دسته ان. البته دو دسته نیستن خیلی بیش‌ترن ولی سرگروه دسته‌های دیگه این دوتان. اهل سنت که اتفاقات تاریخی بعد از پیامبر رو قبول دارن و شیعه ها که به امامت علی معتقدن و کسانی که بعد از پیامبر حکومت کردن رو غاصب حق علی می‌دونن! در اسم به خودشون می‌گن شیعه که یعنی پیرو و دنبال کننده!

بعد همین پیروان علی چی‌کار می‌کنن؟ با تما قوا در حرفا و کارهاشون گند می‌زنن به تمام سال‌های خونه نشینی اون و تلاشش برای حفظ وحدت مسلمون‌ها. برای اثبات ناحق بودن اعتقاد گروه اول گریبان چاک می‌دن و گلو پاره می‌کنن و از هیچ توهین و تحقیری فروگذار نمی‌کنن! و توجیه می‌کنند که خب اهل سنت هم در این زمینه بی‌کار نیستن! خب بی‌کار نباشن! بر اساس اعتقادات شیعه، اهل سنت پیروان چه کسانی هستن؟ پیرو چند نفر که به باور اونا بی‌راهه رفتن و زندگیشون به اشتباه گذشت!* مگه نباید فرقی باشه بین پیرو علی و پیرو اون‌ها؟

می‌گن علی مظلوم بود چون حقش رو ازش گرفتن. چون شخصیتش شناخته نشده. ولی حتی اگه این‌ها هم نبود! همین‌که کسانی که حرفشون و عملشون هیج شباهتی به حرف و رفتار علی نداره خودشون رو شیعه‌ی اون می‌دونن کافیه که مورد ظلم واقع شده!

 

 

*نظر شخصی من در مورد خلفا این نیست.

 

 

 

سفرنامه 4

 

شنبه هشتم مهر بعد از نماز مغرب از مشهد حرکت کردیم! منم توی مشهد سرما خوردم. خلاصه گلو درد و بدن درد هم‌راهیم می‌کنن. توی سبزوار از بیرون یه نگاهی به مقبره‌ی حاج ملا‌ هادی سبزواری انداختیم و راهمون رو ادامه دادیم. یه زائرسرا فکر می‌کنم نزدیکی های کاهک بود که بابا خسته شد و گفت شب رو همین جا بمونیم. بعد به جز من و بابا همه خوابن! ما دوتایی چادر زدیم و پتو و وسایل رو بردیم داخل چادر و بقیه رو بیدار کردیم که لطف کنید بیاید تو چادر بخوابید!

مامان رفت دستشویی! اول خواهری رو بردم تو چادر خوابوندم اومدم بیرون دیدم خاله‌م داره می‌ره تو چادر بغلی! یعنی 30 ثانبه دیرتر از چادر اومده بودم بیرون خاله‌جان رفته بود تو چادر مردم! خاله رو راه‌نمایی کردم تو چادر خودمون و اونم خوابوندم! خودم رفتم دنبال یه سری خرت و پرت توی ماشین گشتن که پیدا کردنشون توی اون همه وسیله برای خودش پروژه‌ای بود. بیست دقیقه‌ای طول کشید تا پیداشون کنم بعد توی این مدت از مامانم خبری نبود! دیگه من نگران شدم رفتم دستشویی دیدم اون‌جا نیست! دوان دوان اومدم توی چادر خواهری رو بیدار کردم که مامان نیست من می‌رم دنبالش حواست به تلفنت باشه یه وقت لازم می‌شه زنگ بزنم و رفتم دنبال مامان. نگو طفلکی خواب آلود بوده حواسش نبوده از کدوم طرف اومده وقتی اومده بیرون نتونسته جهت رو پیدا کنه و گم شده! گوشیم که نبرده با خودش هی این‌ور رفته دنبال ما. هی اون ور رفته دنبال ما. پیدامون نکرده! از شانس بد نزدیک ما هم دو سه تا از مغازه دارا نشسته بودن گپ و گفتگو می‌کردن مامانم به خاطر فوبیایی که کلن خانوادگی نسبت به خورده شدن توسط مردا دارن می‌ترسیده بیاد اون سمت رو خوب نگاه کنه! به خاطر همون فوبیا می‌ترسیده بره به یکی از مغازه‌داره که هنوز مغازه ش بازه بگه یه زنگ به گوشی یه کدوم از ما بزنه! خلاصه مامان رو هراسون و از نفس افتاده در جایی با 180 درجه اختلاف از محل خودمون پیداش کردم! فقط موندم اگه منم مثل بقیه می‌گرفتم می‌خوابیدم چی به سرش اومده بود؟

حالا مامان صبح بیدار شده با بابا دعوا می‌کنه شب چرا منو همین‌جور ول کرده بودید؟ خلاصه بابا حسابی شرمنده شد که برخلاف که مامان توی راه خوابیده اون رانندگی کرده و خسته بود واسه همین نمی‌تونسته کشیک اهل و عیالش رو بده!

صبح تا همه جمع بشن و حرکت کنیم بغل ماشین ایستاده بودم. همون بندگان خدایی که خاله می‌خواست بره توی چادرشون ماشینشون روشن نمی‌شد کس دیگه‌ای هم نبود. منو صدا کردن بیا ماشین رو هل بده! بعد که ماشین روشن شد هی گیر داده بودن خانوم مشهد می‌ری التماس دعا و اینا! دیگه نزدم تو ذوقشون که ما دعاهامون رو کردیم اومدیم.

حرکت کردیم به سمت شاه‌رود وقتی رسیدیم بعد یه کم گشت زدن توی شهر رفتیم سمت آبشارش و صبحونه رو اون‌جا خوردیم. بعد اون‌جا آب بود ولی به خاطر بدتر شدن سرماخوردگیم نمی‌تونستم پام رو بذارم توش! همین جور که غصه می‌خوردم و محوطه رو می‌گشتم تاب پیدا کردم و تاب بازی تا حدی مانع غصه خوردنم شد.

توی راه بابا یهو یادش افتاده که زودتر بریم برسیم تهران تا بتونه بره مدرسه دنبال نوه‌هاش. اونام ذوق کنن از دیدنش! حالا همه خوابیدن من بی‌چاره‌ی سرماخورده مجبورم بیدار بمونم تا بابا خوابش نگیره! هی هر چی می‌گم بچه ها بیان ما رو تو خونه ببینن هم ذوق می‌کنن یه نیم ساعت وایسا نفس بگیر. کیه که گوش بده؟ دیگه رو دور تند دامغان و سمنان رو رد کردیم و زودتر از ساعتی که خواهری می‌ره بچه ها رو بیاره رسیدیم خونه‌ش.

نکته‌ی جالب این‌جاست خود کسی که می‌گفت زود برسیم برم دنبال بچه‌ها دید خسته‌س حال نداره بره! خواهریم(اونی که با ما مسافرت بود) که تهران می‌شه بچه ها عادت دارن به دیدنش. مامانم که کم خوابیده توی راه و خسته س. من رو به زور فرستادن که تو برو بچه ها ببیننت ذوق کنن! بیابون نزدیک نبود ولی خب خونه‌ی خواهری به کوه نزدیکه و تمایل داشتم ول کنم همه چیز رو و سر به کوه بذارم. اما خودم رو کنترل کردم و با خواهری رفتم دنبال بچه‌ها!

 

ز دانشمند مجلس بازپرس 32

 

می‌شه سومین عید قربان بعدش ولی هیچ از احساس خفگی‌ای که بار اول داشتم کم نشده. همون جور که از احساس خفگی عاشورا و 28 بهمن و چهارشنبه‌سوری و تمام تعطیلات عید و روزای دیگه‌ش هیچ کم نشده.

پس کی زخمش کهنه می‌شه؟

 

بدون شکر

 

 

سال‌هاست چای و هر نوشیدنی گرم دیگه‌ای رو بدون قند می‌خورم. فقط قهوه‌ی فوری رو شیرین می‌کردم! اولا دو قاشق شکر می‌ریختم توی هر لیوان حالا هم‌راه با شیر یا بدون اون. بعد شد یه قاشق شکر بازم هم هم‌راه یا بدون شیر. بعدتر برای گرفتن تلخیش فقط شیر اضافه می‌کردم که از نصف لیوان شروع شد و به دو سه قاشق شیر رسید. بعد دیدم طعم خالیش رو هم می‌تونم تحمل کنم و حتی تلخیش رو دوستم دارم! دیگه کلن شیر رو هم حذف کردم. به مزه ش که عادت کردم شروع کردم به بدون شکر خوردن قهوه‌ی ترک. بعد الان هیچ تلخی حس نمی‌کنم وقت خوردنشون!

گزینه‌ی بعدی که می‌خوام امتحان کنم زهرماره! فقط نمی‌دونم اول باید با چند قاشق شکر شروع کنم!

 

 

پ. ن: قدرمسلم این کم کردن شکر به خاطر ترس از بالا رفتن عدد ترازو بود وقتی من می‌رفتم بالاش! درسته تاثیری نداشته ولی خب حداقلش اینه که از ضررهای دیگه ی این سم سفید در امانم!

پ. ن: من آدم لوس و مسخره‌ای هستم که کم موندن وزنم برام مهمه! خوش به حال اونایی که به این مسائل سطحی اهمیت نمی‌دن!

 

 

سفرنامه 3

 

توی مسیر طبس از کنار همون‌جایی استکبار جهانی می‌خواسته حمله کنه گروگانای سفارتش رو آزاد کنه رد شدیم. دو تا ماکت اسباب بازی گذاشتن جای هلیکوپتر امریکایی‌ها!

توی طبس رفتیم باغ گلشن که گویا به دوره‌ی نادری برمی‌گرده قدمتش. دو سه تا پریز برق پیدا کردیم اون‌جا و نوبتی گوشی‌ها و باتری دوربین رو می‌زدیم به برق. توی حوض وسط باغ سه تا پلیکان ول کرده بودن. انقد بامزه بودن. باغ پر بود از نخل و خرماهایی که ریخته بود زیر نخل‌ها و بیشترش رو عابرین له کرده بودن! من و خواهری برای خوردن چند تا خرما جمع کردیم و همون‌جا خودیم.  از باغ که راه افتادیم دیدیم خاله‌م دو تا کیسه پر خرما جمع کرده! تا آخر مسافرت هم دعوا بود سرشون که بخورید اینا رو. انگار خودمون بلد نبودیم جمع کنیم! نگفته بودم خاله‌م رو هم از ولایت مامان برداشتیم؟ جدی نگفته بودم؟ خب الان می‌گم. می‌دونید! مامان علاقه به پر کردن ماشین با وسایلی که بیش‌تر از نصفش توی سفر استفاده نمی‌شه داره. بعد بابا هم اصولن علاقه بسیاری داره که تا جایی که می‌شه ماشین رو از آدم پر کنه! سابقه‌ی مسافرت 7نفری با رنو رو داره بابا! دیگه خودتون تصور کنید این‌که تعدادمون یه نفر کمتر از ظرفیت ماشین بود چقدر عذابش می‌داد. واسه همین توی ولایت مامان ظرفیت رو تکمیل کرد. فکر کنید زیر و رو و بغل ما پر از وسایل بود. بعد کافی بود بابا یه ترمز کوچیک کنه هر وسیله‌ای که گذاشته بودیم داشبورد عقبی(چیه خب؟ نمی‌دونم اسم اون‌جا چیه!) می‌ریخت روی کله‌مون. و کافی بود یه هل پوک از صندوق عقب بیرون بیاریم. عمرن اگه دوباره می‌شد توی صندوق جاش داد! صبحا فقط یه ساعت طول می‌کشید وسایل رو توی صندوق جا بدیم! یه معادله‌ی چند مجهولی‌ای عجیب غریب بود این دوباره جا دادن وسایل واسه خودش.

شب رو در جوار برادر مفقود امام رضا گذروندیم! حالا خاله‌جان کم از باغ گلشن خرما جمع کرده بود یه کیسه هم از مراسمی که شب توی امام‌زاده بود جمع کرد آورد. بعد صبح هم زیر درختای نخل می‌گشت باز خرما جمع کنه! من خیلی دوست داشتم ول کنم همه چیز رو و سر به بیابون بذارم. هم جای بقیه باز می‌شد هم حرص خوردن نداشت.

صبح حرکت کردیم سمت فردوس. رفتیم باغ دل‌گشای فردوس. اون‌جا من و خواهری پامون رو گذاشتیم تو آب و داریم کیف می‌کنیم. بابا می‌گه چی می‌خورید براتون بیارم! بعد خاله با بابا دعوا می‌کنه چقدر لوس میکنی بچه‌هات رو!(حالا هی بگین چرا می‌خوای سر به بیابون بذاری!) بابا می‌گه مگه چند بار دیگه قراره صبحونه رو توی باغ دلگشای فردوس بخورن که لوسشون نکنم. بعد از صبحونه حرکت کردیم سمت گناباد تا بریم بیدخت و خانقاه دراویش رو ببینیم.

شب رسیدیم تربیت حیدریه و همین جور که خیابونا رو بالا پایین می‌رفتیم تا تصمیم بگیریم شب رو کجا بمونیم یهو از جلوی مجتمع فرهنگیان رد شدیم!

حالا شما تصور کنید ما سه روزه حموم نرفتیم. همش هم زیر آفتاب بودیم. خلاصه کثیف و سیاه! توی مجتمع تالار داشتن و اتفاقن عروسیم بود. تا مامان و بابا برن اتاق بگیرن ما بیرون مجتمع ایستاده بودیم. بعد این آقایون صاحب مجلس که بیرون ایستاده بودن فکر کردن ما مهمونیم و یکی یه بار اومدن بهون گفتم ورودی خانوما از پشت ساختمونه! هی ما گفتیم برای عروسی نیومدیم، هی اینا ول نکردن! آخر می‌خواستم برگردم بگم آقا آخه ما ریختمون به مهمون عروسی می‌خوره؟

وای که حموم کردن اونجا بعد از سه روز چقدر کیف داد. صبح کمی شهر رو گشتیم و رفتیم مجتمع تاریخی قطب‌الدین حیدر. بعد حرکت کردیم به سمت مقصد اصلی سفر که مشهد بود! حدود ظهر بود که رسیدیم مشهد.  

 

سفرنامه 2

 

چهارشنبه شب رسیدیم ولایت مامان و شنبه صبح از اون‌جا حرکت کردیم به سمت ابیانه. تجربه ای که من توی دیدن این‌جور جاها دارم اینه که به شکل غیر قابل توصیفی با عکس‌ها و فیلم‌هایی که ازشون دیدیم فرق می‌کنن. فیلم و عکس خیلی زیباتر از خود این‌جاهاست. در واقع بناها به شکل عجیبی از آن‌چه در عکس‌ها می‌بینید زشت‌تر هستند!  اولین بار این تجربه رو توی‌ کاشان بعد از دیدن خانه‌ی بروجردی‌ها داشتم. خب ابیانه نه به اندازه‌ی عکس‌ها و فیلم‌هایی که ازش دیدم ولی در حد خودش زیبا و جالب بود. خونه‌هایی که روی کوه بالا رفتن. رنگ قهوه‌ای مایل به قرمز دیوار خونه‌هاش. ایوون ها و پنجره‌های چوبیش.  کو‌چه‌های پیچ در پیچش. درختای تنومندش. روسری‌های سفید و گلدار پیرزن‌هاش. همه زیبا بودن. و مردمش بسیار معاشرتی هستن. توی کندوان مردم به خصوص پیرزن‌ها خیلی از توریستا خوششون نمیاد. ولی اینجا برعکس! حرف میزنن باهات! درواقع سر صحبت رو باز می‌کنن که لواشکی چیزی بهت بفروشن یا می‌گن عکس بنداز ازم پول بده بهم!

کوچه‌ پس کوچه‌ها رو که رد می‌کردم یه جایی یه پیرزن ازم پرسید عکس می‌گیری ازم؟ منم گفتم باشه! بعد گفت پولم بهم می‌دی؟ دیدم بغل یه بساط دست فروشی نشسته گفتم یه چیزی ازش می‌خرم. عکس رو انداختم گفتم یه چیزی ازت بساطتت بخرم که دیدم یه پیرمرد اومد گفت چی می‌خوای؟ نگو بساط مال یکی دیگه س! خلاصه هم از دست فروشه خرید کردم هم به پیرزنه پول عکس دادم! هی روزگار.

ناهار رو هم کنار یه آسیاب قدیمی توی ابیانه خوردیم. من و خواهریم که آب ببینیم بدو می‌ریم پامون رو می‌ذاریم توش. بسیار خوش گذشت.

قرارمون این بود که شب رو توی امام‌زاده علی عباس نزدیک ابیانه بمونیم! که بابا برنامه رو بهم ریخت و رفت سمت یزد! نق زدن‌های من که یزد رو یه روزه نباید رفت، باید دو سه روز وقت بذاری براش! باشه یه مسافرت دیگه می‌ریم یزد... هیچ خللی در تصمیمش ایجاد نکرد. ساعت 12 شب رسیدیم یزد! رفتیم هتل فرهنگیان و شب موندیم اونجا. صبح دیگه دوی سرعت بازدید از یزد شروع شد!

اول رفتیم آتش‌کده بعد رفتیم بخش قدیمی شهر و چهار‌راه امیرچقماق! تکیه امیرچقماق. موزه‌ی آب که یه خونه‌ی قدیمی بود. بازار. گنجینه‌ی فرهنگ و هنر که اونم یه خونه‌ی قدیمی بود. حمام خان که چا‌ی خونه و رستوران شده بود! خانه‌ی مرتاض که دانشکده‌ی هنر و معماری یزد بود! بافت قدیمی شهر بسیار جالب بود. بازارهای فرعی که گودال باغچه داشتن. دیوارهای کاه‌گلی و بادبندهایی که از هر زاویه دیده می‌شدند. اگه ماشین ها و تیرهای چراغ برق نبود قشنگ می‌تونستی حس کنی یه قرن برگشتی عقب و داری توی کوچه‌های اون زمان قدم می‌زنی. تامل برانگیز این‌که بیش‌تر خونه‌های این قسمت شهر خالی بودن و ول شدن بودن به امان خدا! بعد رفتیم مسجدجامع و زندان اسکندر که اینم ظاهرن یه مدرسه‌ی قدیمی بوده. همه‌ی این جاها رو تو فاصله‌ی صبح تا ظهر رفتیم! ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم توی پارکی که بودیم جوی آب بود و بازم منو خواهری جفت پا رفتیم توی آب. بعد از ظهر نزدیک تاریک شدن هوا رفتیم باغ دولت آباد. که از هر باغ تاریخی که تا حالا رفتم زیبا‌تر بود. فقط دوست داشتم سه چهار ساعت بشینم کیف کنم از هوای ملایم و صدای آبش، که خب نمی‌شد! و بعد یزد رو به طرف مقصد بعدی که طبس بود ترک کردیم! یه مقدار از راه رو رفتیم و شب رو نزدیک به خرانق بیرون یه مسجد چادر زدیم.

 

تخت و زندان سلیمان!

 

تخت سلیمان:

 

کمیته‌ی میراث جهانی «تخت سلیمان» را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه فرهنگی و طبیعی است، که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود.

 

 

 

 

کوهی که توی این عکس و عکس بعدیه همون کوه زندان سلیمانه!

مناظر دروازه ی شمالی!

اونی که روسری سفید داره باباس. ما چون خانواده ی بسیار متدینی هستیم آقاهامونم حجاب می ذارن.

 

 

 

 

 

 

 

مناظر جنوب غربی!

نمای تخت از روی کوه زندان سلیمان.

و زندان سلیمان: