از تهران راه افتادیم سمت شمال. جاده ی شمالم که یه پا دیدنیهاست برای خودش! حالا بخوام تعریف کنم یه سری میان میگن ندید بدید ما هر هفته این راه رو میریم. خب نکته ش هم همینه. برای کسی که زیاد میره این راه رو دیگه جذابیت نداره قشنگیهای راه.
دریاچهی پشت سد. آّبشاری که رو دیوارهی کوه دقیقن در فاصله ی نیم متری جادهس. تونل درختیهای بین راه. درههای سراسر سبز کنار جاده. دیدن اینکه جاده چطور روی کوه بالا رفته و دقت کردن به مسیر و تشخیص ماشینایی که روی کوه رو به رو جلوتر دارن حرکت میکنن. بعد نگاه کردن به پایین و دیدن مسیری که اومدی بالا! مهی که توی راه هست. تونلهای بین راه. از وقتی اتوبان تبریز زنجان راه افتاده و ماشینا دیگه مسیر میانه رو نمیرن اینجوری از تونل پشت سر هم رد نشده بودم. خاطرات دوران کودکی که از اون تونلا رد میشدیم برام یادآوری شدن. گویا آخرین باری که بابا این مسیر شمال رو رفته بوده! تونل کندوان یه طرفه بوده. بعد داشت توضیح میداد که ماشینای رفت و برگشت نوبتی رد میشدن و اینا که رسیدیم و با یه تونل عریض مواجه شدیم!
من و بابا از مناظر لذت میبردیم و در مورد اینکه قدیما که جاده نبود مردم چطوری رفت و آمد میکردن؟ و بعدتر ها چطوری با ابزار اون موقع این جاده و تونلهاش رو ساختن؟ ما حرف میزدیم و مامان خوابیده بود! قرار بود بریم ویلای داییم!(همون که سابقن از فامیلگریزی بچههاش نوشته بودم) خوشبختانه بچه هاش نبودن و فقط خود دایی برای سر و سامون دادن به یه سری از مشکلات ویلا اونجا بود. آدرسو مامان داشت و وقتی رسیدیم به دوراهی مامان رو بیدار کردیم که کدوم وری بریم؟ اونم گفت فلان مسیر و دوباره خوابید! بابا آدرس یابی خوبی داره! و کافیه یه مسیری رو یک بار بره حتی مثلن 30 سال قبل عمرن دیگه فراموش کنه! چون حدود 30 سال قبل توی آموزش حین خدمت یه هفته ای حوالی روستایی که ویلای دایی(چقدر ویلای دایی! ویلای دایی شد! پز نمیدما. مال مردم پز دادن نداره که!) اونجا بود مونده بوده، کاملن به مسیر آشنا بود. وسطای راه دایی زنگ زده کجایید؟ و وقتی نیم ساعت بعدش ما رسیدیم داشت شاخ درمیآورد که چقدر خوب پیدا کردید اینجا رو!
نزدیک ظهر رسیدم و عمرن اگه حدس بزنید ناهار چی خوردیم! تنماهی و کته! خب البته ما که انتظاری نداریم به خصوص که خود دایی تنها بود و کی میخواست غذا بپزه؟ ولی باحاله که مهمون بری و همون غذایی که توی راه میخورن رو بخوری.
پشت ساختمون باغ پرتقال بود! و کوههای پر از درخت و یه منظرهی تمامن سبز. که البته اینجا و اونجا به خاطر رشد قارچگونه ی ویلاها این وصلههی ناجور هم توی اون منظرهی سبز خودنمایی میکرد.(میدونم که خود همون جا هم جز اون وصلههای ناجوره.) ولی خیلی کیف داره بایستی رو به باغ پرتقال و چای بخوری. یا وقتی روی تخـ.ت. د.ار.از* کشیدی از پنجره کوههای پر از درخت رو ببینی!
خب حالا مامانی که همه ش میخوابید در نقش یه کوزت افتاد به تمیز کردن بالا تا پایین ساختمون! و شاکی که تو چرا کمک نمیکنی؟ و خب چون میدونستم جواب دادن به دعوا ختم خواهد شد کظم غیض(غیظ؟ انتظار ندارید که هم کظم غیظ کنم. هم املاش یادم باشه.) کردم و جواب ندادم. که خود صاحب خونه میاد ریخت و پاش میکنه و میریزه و جمع نکرده میره. منی که دو روز اومدم اینجا باید کثیف کاریاش رو جمع کنم؟ (بچههای این دایی علاوه بر فامیلگریز بودن بسیار هم تنبل هستن. فکر کنید توی خونهشون** بچه ها نشسته بودن خود دایی اومده بود میوه حاضر میکرد و بشقابها رو میبرد میذاشت جلوی مهمون. بعله مرد گندهی 60 ساله پذیرایی میکرد و بچههاش لپتاپ بازی میکردن! بعد مامان توقع داره من ریخت و پاش اونا رو جمع کنم!)
روز اول همینجور توی ویلا بودیم. روز دوم صبح رفتیم نمکآبرود! مامان در مسیر رفت و برگشت به خوابیدنش ادامه میداد! توی نمکآبرود با تله کابین رفتیم بالا و توی جنگل گشتیم. درختای بلند پوشیده از خزه که اجازهی عبور چندانی به آفتاب نمیدن. زمینی که پر از گیاهای خودروست. سنگای خزه بسته. و عجیب اینکه اونجا با وجود پر رفت و آمد بودنش خیلی کثیف نبود. حالا یا مردم آشغالشون رو جمع میکنن یا مدیریت خوبی داره که آشغالای مردم رو جمع میکنه. ناهار رو خوردیم و برگشتیم پایین. تله کابین سواری گذشته از منظرهای که زیر پاته برای من جذابیت نداشت. تله کابینی که توی بیروت سوار شده بودیم به نظرم جالب تر بود.
وقتی رسیدم پایین دیدیم یک هموطن عزیز با ماشینش یه خط بسیار خوشگل زیگزاگی و یه خط صاف دیگه روی گلگیر چرخ عقب سمت راننده انداخته! و بعد زده به چاک. صد البته که خسارت به مال آدم بخوره و به جونش نخوره. مشکل ماشین با یه پولیش و صاف کاری حل شدنیه. اینکه زده و در رفته حرص داره.
با توجه به اینکه من از وسطای راه رفت ویار بستنی دبلفندق کرده بودم. و چون عادت ندارم بستنی به این پرکالریای رو در یک وعده بخورم و همیشه در سه مرحله میخورمش و امکان نگهداری بستنی نبود و باید همه رو میخوردم. دیگه نخریدم و همینجور دلم بستنی میخواست. اونجا برا عذاب وجدانم غلبه کردم و به بابا گفتم بغل سوپر مارکت نگه داره برم بستنی بخرم. حالا که من خودم رو راضی کردم بودم بستنی دبلفندق پیدا نمیشد! همه دبلچاکلت داشتن. بلاخره توی سوپر سوم بستنی رو یافتم و از اینکه توی یه ماه 200 تومن گرونتر شده کمی تعجب کردم!
حالا بشنوید از مامان. توی چند دقیقهای که من رفتم بستنی بخرم و بیام بیدار شده از بابا پرسیده مریم کو؟ بابام گفته رفت بستنی بخره. مامان متعجب شده که من سه دفعه خوابیدم و بیدار شدم هنوز نیومده؟ یک چنین سرعت عملی داره مامان ما!
برگشتیم ویلا و قرار بود فردا صبح حرکت کنیم به سمت ماسوله.
*آدم باید 6 ساعت بالا پایین کنه که چطوری بنویسه ملت با سرچ فانتزیهای ذهنیشون از اینجا سر درنیارن. تو همین چهار تا پست که از مامان و خاله و خواهر و بابا اسم بردم ملت با سرچ یه چیزایی سر از اینجا درآوردن که آدم شک میکنه انگار واقعن داره پو.ر.نو نویسی میکنه و خودش خبر نداره!
**بعد از اون سری آخر که رفتم خونهشون و بچههاش از اتاق بیرون نیومدن و چون تنها نبودم و کسی همراهم بود. کلی بعدش حرص خوردن و اعصاب خوردی برام پیش اومد. تصمیم داشتم دیگه اونجا نرم. وقتی صاحب خونه واسه مهمون ارزش قائل نیست چرا آدم بره اونجا؟ چطور مامان من رو مجبورم میکنه به اونجا رفتن. ولی دایی بچههاش رو مجبور نمیکنه که وقتی بعد از 2 سال رفتی خونهشون جلو مهمونی که بردی کوچیکت نکن و بیان حداقل یه سلام بدن. بعد گورشون رو گم کنن تو اتاقاشون؟ وقتی هم خانواده میخواستن برن اونجا گفتم میرم خونهی عمو و اونجا نمیام. ولی چون بابا خواهش کرد برم!(بعله یک چنین پدری دارم که خواهش میکنه خونهی برادرش نرم و برم خونهی برادر زنش! چون به نظرش نباید دایی رو به خاطر بچههاش ناراحت کرد.) فقط به خاطر بابا رفتم. و تمام مدت اونجا کظم غیض کردم که چیزی نگم.