دستهایش...

 

 

پ. ن: این دوره رو که جستیم.
ولی جمع نکنید برید ۴ سال دیگه دم انتخابات دوباره پی رای جمع کردن باشیم.
از همین امروز باید شروع کنیم برای ۴ سال بعد.
سال ۱۴۰۰ نباید اتفاق ۸۴ بیفته.
نباید دوباره دولت رو بدیم دست اصولگراها.
برای این "نباید" باید از امروز شروع کنیم.

 

دست‌هایش...

 

پ .ن: خدا در دو جا به بندگانش می‌خندد

یکی زمانی که همه دست به دست هم  می‌دهند تا یکی را ذلیل کنند

و او نمی‌خواهد

پ. ن: ای آن کسی که دعاى درمانده را اجابت مى کنی و گرفتارى را برطرف مى سازی...

ای آن کسی که دعاى درمانده را اجابت مى کنی و گرفتارى را برطرف مى سازی...

ای آن کسی که دعاى درمانده را اجابت مى کنی...

 

ممنون آقای رییس جمهور

از یک جایی به بعد آدم باید تخیل و توهم رو کنار بذاره و واقعیت رو ببینه. آرمان های متعالی و مترقی خواهی رو حفظ کنه ولی نگاهی هم به مسیرشون داشته باشه.

دقیق یادم نیست این اتفاق برای من از کی افتاد! دلیلش شاید این بود که تجربه سرخوردگی نسل ترقی خواه رو بعد از انتخاب خاتمی دیدم. شاید چون تاریخ زیاد خوندم و تاریخ پره از تجربه سرخوردگی و ناامیدی و در نهایت انفعال مترقی خواهان. شاید چون جامعه آماری دور و برم متفاوت تر از اون نسل ترقی خواه دوم خردادی بود و میدیدم چقدر این اهداف متعالی و فرهنگی برای این آدمها غریب ه. انقدر غریب که نسبت به رواجش واکنش نشون میدن.

از یه جایی به بعد تخیل و توهم رو گذاشتم کنار و مردم رو دیدم. مردمی که آرمان و ترقی خواهی نداشتن، مردمی که درگیر زندگی روزمره شون بود و تمام اون اهداف متعالی یا با فرهنگشون متضاد بود یا با مذهبشون یا با سنتشون یا حتی چون چیز جدیدی بود دوستش نداشتن و مسیر رو دیدم. دیدم که برای رسیدن به اون اهداف راهی پرت و دور و كور رو باید طی کرد. هیچ معجزه ای نمیشه و هیچ تغییری یک باره ایجاد نمیشه.

دیدم که آرمانهای متعالی یک باره به دست نمیان. آرمانهای متعالی رو باید تقسیم بندی های خرد کرد و ذره ذره به هر کدوم از اون خرده ها رسید! زمان طولانی ای لازمه برای رسیدن به اون خرده خرده ها و در نهایت کنار هم چیدنشون و آرمان رو ساختن. دیدم که نمیشه دوان دوان به سمت آرمانها رفت. آرمانهایی که به یک باره به ملتی تحمیل میشن هرچقدرم قشنگ و خوب باشن باز هم توسط اون ملت پس زده میشن. باید گام به گام به سمت آرمانها رفت. یه جایی حتی توی مسیر راه نشه رفت و باید مسیر رو خزید. گاهی حتی برای مدتی ایستاد و فقط از اونچه به دست اومده حفاظت کرد.

باید مداومت داشت در مسیر. شاید حتی تلاش ما برای خودمون بهره ای نداشته باشه و تنها زمینه ساز تغییر در نسلهای بعد باشه.

نسل دوم خرداد این رو ندید. سرخورده شد و فاجعه 84 اتفاق افتاد. و تمام اونچه از اون آرمانهای متعالی ذره ذره جمع شده یکباره از بین رفت.

متاسفانه فکر میکنم اسم کسی از صندوق بیرون میاد (با رای مردم. تنها و تنها با رای مردمی که اکثریت هستن) که من دوست نخواهم داشت. اما من برای جمهوریت رای خواهم داد. برای روشن نگه داشتن چراغ جمهوری.

و ممنون آقای رییس جمهور. شما هیچ وقت شخصیت محبوبی برای من نبودید. رییس جمهور ایده آلی هم نبودید. حتی نزدیک به کف آرمانها و مطالبات من هم نبودید. ولی برای این 4 سال ممنون. برای آرامش و ثباتش. برای بارقه امیدش. برای اینکه خرد ورزی رو زنده نگه داشتید. من باور دارم باید خرده خرده به آرمانهای بزرگ رسید و ریاست جمهوری شما یکی از اون خرده خرده ها بود. یک گام کوچک بود در مسیر دور رسیدن به اهداف متعالی. متاسفم که خیلی ها اینجوری فکر نمیکنن و تاوان این رو دوباره باید با عقب گرد توی اهداف به دست اومده بدیم. متاسفم که از اشتباهات گذشته درس گرفته نمیشه. برای این 4 سال ممنون آقای رییس جمهور...

 

 

پ. ن: آدما از این که ببینن اشتباه کردن خوششون نمیاد. من هم از این مورد مبرا نیستم. ولی این بار امیدوارم اشتباه کرده باشم. نتیجه چیز دیگری باشه.

سوگند

پسرک داد میزد به قرآن دارم راست میگم. به قرآآآآآآآآآآآآن!

فکر کردم برای یه بچه 8- 9 ساله چه چیز مهمی ممکنه اتفاق افتاده باشه تا نیاز باشه برای اثباتش اینجوری قسم بخوره؟

جوابش به نظرم هیچ ه. هیچ چیزی انقدر مهم نیست که براش اینجوری قسم بخوری. نه در کودکی که در بزرگسالی هم هیچ چیز چنین ارزشی رو نداره.

اما به خدا و تو رو خدا و به قرآن و به امام حسین و... رو توی تعارفات و مکالمات روزمره استفاده میکنیم. بدون این که فکر کنیم این اسم ها چه حرمتی دارند.

به بچه هاتون قسم خوردن یاد ندید. قسم دادن هم یادشون ندید. بذارید بدون این عادت بزرگ بشن.

اگر به اسلام باور دارید پس باید بدونید خدا، قرآن، حضرت عباس، امام زمان و... محترم تر از این هستن که لقلقه زبان باشن. محترم تر از این هستن برای ابتدایی ترین حرفها اسمشون برای قسم خوردن و قسم دادن به وسط کشیده بشه.

حرمت و ارزش مقدسات رو  با اینجوری مضحکه زبان کردن از بین نبرید.

 

شاید شهر من شد! یا هرگز نگو هرگز!

یک ماه پیش که به قصد سفری 3 ماهه اومدم تهران فکر نمیکردم اوضاع جوری پیش بره که به همیشه* موندن در این شهر فکر کنم. برنامه م برای چند سال آتی چیز دیگری بود. الان دارم به همیشه موندن در این شهر فکر میکنم. هر چند، شاید های زیاد دیگه ای ممکنه پیش بیاد، زندگی پر از سورپرایزه!

اما هرگز فکر نمیکردم روزی بخوام در تهران زندگی کنم.**

 

*حالا همیشه ام که نه. یه مدت طولانی چند ساله شاید.

**تهران رو در حدی دوست نداشتم که بخوام توش زندگی کنم. همیشه نگاهم بهش این بوده که "شهر من نیست." شهر نه به معنی عام "شهر"! به معنی محلی که بهش تعلق خاطر داری و میتونی توش زندگی کنی. یه چیزی تو مایه های شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است...

خودم چی؟

در راستای پست قبلی!

خب معمولن هر آدمی یه سری از مشاهیر رو دوست داره. یا ارادت خاصی داره بهشون. خوشش میاد از یه چند نفر و این صوبتا. منم از این معمولن مستثنا نیستم! شاید بشه گفت سه نفر هستن که بسیار دوستشون دارم. یه عده ام هستن که در درجات بعدی خوشم میاد و ارادت دارم و این صوبتا.

شریعتی رو بسیار دوست دارم. کتابهاش در دوره ای از زندگی پاسخ بسیاری از سوالات من رو داد. هر چند سالهای بعد از اون سوالات و اون حد و مرز عبور کردم. اما با این حال هنوز تفکر شریعتی رو دوست دارم. که اساس تفکرش از نظر من تشویق به دانستن، فکر کردن، بدون پرسش قبول نکرد و مقلد نبودن بود. که اگر میخواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار نشی فقط بخوان و بخوان و بخوان.

اما من شریعتی نویسنده رو دوست دارم. میدونم اونم در سایر موارد زندگی شخصیت جالبی نداشته. برا همین چند وقت پیش که یه سری حرفها از زندگی خانوادگی و شاهکارهاش در زندگی مشترک زده شد نه تعجب کردم نه ناراحت شدم نه دلگیر که چرا شریعتی ناز و گوگولی رو برام خراب کردن.

بازرگان رو بسیار بیشتر دوست دارم. شخصیتش و روش مبارزاتش رو دوست دارم. باور دارم که آزاده بود و تمام عمر برای آزادی نالید. اما در عین حال بسیار نقد دارم بهش. برای مثال شانه خالی کردن از مسئولیتش در دولت موقت رو هیچ دوست ندارم. فکر میکنم بخش بزرگی از اتفاقات بعدی به خاطر عدم ایستادگی اون بود. با تمام نقد و نظارت مخالفی که علیه ش هست مشکلی ندارم. صحبت جناح سیاسیه و قرار نیست همه یک جناح رو دوست داشته باشن و تایید کنن.

و رشدیه. پیر فرزانه ای که یادش و اسمش قوتم میبخشد روشنم میدارد جرئتم می بخشد

شیفته این مرد و تلاش خستگی ناپذیرش برای چیزی که بهش باور داشت هستم. تمام عمر جنگید و از پا ننشست.

حالا یه سری دیگه ام هستن که دوستشون دارم. (اغلب کسانی که فعالیت اجتماعی داشتن) گل سر سبد لیست این سه تا بودن.

و آما! حالا یکی بیاد بگه شریعتی فولان! خب نظر اونه. بگه کتابش رو خوندم خوشم نیومد. خب خوشش نیومده. همون جور که منم کتابهای مطهری رو خوندم و ازش خوشم نیومده.  ولی خیلی ها خوندن و خوششون اومده. به واقع این که کسی بگه شریعتی مزخرف نوشته برام هیچ فرقی با این که فرضن بگن کتابهای هری پاتر(که خیلی ام دوست دارم این کتابا رو) مزخرف و بی خود بود نداره. یا به دفعات صفت کلاش رو در موردش شنیدم. خب از یه زاویه ای نگاه کنی میتونه همین جوری هم باشه. چون یه تصویر قشنگ از چیزی ارائه میکنه که چندان هم قشنگ نیست!

یا یکی بیاد بگه بازرگان بهمان. اعضای نهضت آزادی همه آدمهای کم عقل و بی شعور بودن. خب اینجوری فکر میکنه و با متر و معیار خودش به این نتیجه رسیده! کی میدونه؟ شایدم واقعن بودن. 40 50 سال بعد معلوم بشه.

البته الان یه مقدار عجیبه که کسی بیاد دستاوردهای رشدیه رو ببره زیر سوال. ولی بیاید بگیم یه عده هستن که مخالف باسواد شدن و دانستن مردم هستن و این اتفاق به نظرشون بده و رشدیه با این کار خیانت کرده. و اصلن ما هر چی میکشیم از این مردک بابی میکشیم که باعث شد مردم باسواد بشن. اصلن چون میخواست مردم رو منحرف کنه و باعث نفوذ بیگانه بشه رفت پی ترویج سواد. (اشاره به گروه خاصی ندارم. خخخ) عجیبه ولی ممکنه اینجوری فکر کنن. خب اینجوری فکر میکنه دیگه. جلوی فکر کردن آدمها رو که نمیشه گرفت. من بیام ناراحت بشم که چرا اینجوری میگید و فکر میکنید؟

یا بگه من فلان منبع رو خوندم خیلی آدم بی تربیت و بددهن و بداخلاقی بوده و زنش رو میزده و بچه ش رو خوب تربیت نکرده و انحراف جنسی داشته و.... خب شاید همه اینا بوده. چرا من باید گوشهام رو بگیرم و آشفته بشم از این که اون ذهنیت پیر فرزانه ای که ازش دارم یه وقت خراب نشه. شاید من اشتباه میکردم خیلی ام پیر فرزانه نبوده. (که واقعن هم هیچ کسی فرزانه نیست. ما چون کسی رو دوست داریم فرزانه می بینیمش.)

در کل چرا من باید از این چیزها ناراحت بشم؟ از این که کسی محبوب و مراد من رو دوست نداره؟ مگر خلق الله تعهد دادن که مثل من فکر کنن و ببینن؟ کجای دنیا قرار بر این شده که همه یک چیز رو دوست داشته باشن و نظر مشترک درموردش داشته باشن؟ بر چه مبنایی باید توقع داشته باشم مردم دنیا رو با زوایه ای که من دیدم و دوست دارم ببینن؟ اصلن چرا باید این توهم رو داشته باشم که نگاه منه که درسته. چون عده زیادی باهاش موافقن؟ چون نگاه من به شخصیت طرف قشنگ تر از نگاه آدمیه که میاد عیبها و مشکلات اون شخص رو میگه؟

چرا واقعن انقدر حاشیه امنیت خلق الله در مقابل چیزهایی که دوست دارن متزلزله؟! یک تلنگر و جمله و حرف کافیه برای آشفته و ناراحت شدنشون؟

عجیب نیست یکی بگه در مورد فلان شخصیت حرفی که ناخوش آینده من نگو. چون من و یه عده دوستش داریم و ناراحت میشیم! چطور ممکنه انقدر محو در یک موضوع باشه کسی که سخن رنج* رو نخواد. نخواد چیزی جز سخن گنج در موردش بشنونه! در بی خبری ماندن رو ترجیح بده!

اصلاح کنید خودتون رو. مردم موظف نیستن مثل شما فکر کنن. چیزهایی که شما دوست دارید رو دوست داشته باشن. برای این که خاطر شما آزرده نشه اظهار نظر نکنن. این که شما از نظر دیگران آزرده خاطر میشید اشتباه و مشکل شماست. اشتباه دیگران نیست. ناراحت میشید؟ ظرفیتتون رو ببرید بالا!

 

*سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبر رنج مبر هیچ مگو

پ. ن: ناراحت نیستم. یا عصبانی یا این تیپ احساس های منفی. متحیرم. این موضوع یکی از مواردی است که مهم نیست چندین باره باهاش مواجهه شدم. باز هم هر بار متحیر میکنه من رو.

پ. ن: دروغ چرا؟ تا قبر چهار وجبه آ آ آ آ ،ته دلم این جور وقتها یه حس خوش آیندی از بدجنسی دارم. که چطور حاشیه امنیت یه عده رو با چند جمله به خطر انداختم.

 

آب در خوابگه مورچگان

عرضم به حضور شما که من چند روز نمایشگاه بودم روز آخری خسته و کوفته بودم باعث شد حواسم نباشه (در واقع احساس کردم شاید این بار با جمعی متفاوت رو به رو باشم) وسط نون قرض دادنها در مورد شمس تبریزی گفتم شمس رو دوست ندارم، و بنا به مطالعاتم در زندگی ایشون به نظرم یه چند تا بیماری روانی داشته و خیلی آدم باحالی نبوده.

از عصر تاحالا هی دینگ دینگ دینگ پیامه که توی تلگرام میاد و دارم به شونصد نفر در مورد این که چرا فکر نمیکنم شمس یه موجود ناز و گوگولیه و لابد نمیفهمم و شعور درک مقام والای ایشون رو ندارم که چنین چیزایی در موردش میگم و خودت مریضی ما از ایشون تست سلامت روان گرفتیم این وصله های بهش نمیچسبه و... جواب میدم. البته برخورد و تلاش مودبانه هم برای تغییر نظرم بوده. (که اصلن چرا باید این تلاش چه مودبانه چه تهاجمی وجود داشته باشه؟ چرا انقدر دوست داریم باور و نگاه آدمها رو مطابق سلیقه خودمون ببینم؟ یا به اون سمتی که دوست داریم هدایت کنیم؟)

میدونید چی برام جالبه؟ این آدم نه پیامبری بود و نه امامی نه به واسطه وحی یا هر چیز دیگری تقدسی داشته. دیگه در بهترین حالت عارف بوده. و این حد تعصب، این حد انتقادناپذیری، این حد به ولوله افتادن در مقابل یک نظر متفاوت. این حد تلاش برای تغییر و توجیه این که تو اشتباه میکنی که متفاوت از ما فکر میکنی.

دیگه تهش اینه که به این بابا توهین کردم دیگه! خب چرا انقدر باید بترسیم از این که کسی باورهای ما رو دوست نداشته باشه؟ چرا نمیتونیم هضم کنیم این مسائل رو؟ ترسناک نیست اینجوری بودن آدمها؟

وقتی این حد از انعطاف و نقد ناپذیری در مقابل نظر مخالف رو داریم چه جور این جامعه از نظر فرهنگی قراره پیشرفت کنه؟ (بیاید فرض رو بر این بذاریم که همه میخوایم که پیشرفت کنه.)

 

پ. ن: حالا خوبه حرف مولانا نبود وسط. به تجربه دیدم مریدان مولانا به شکل ترسناکی نسبت به حضرت! مولانشون متعصب هستن. و تحمل هیچ گونه نقدی به ساحت مقدسش رو ندارن! طرف یه شاعری بوده که خوب شعر میگفته حالا بگیم عرفان و اینام داشته، والا! ما که بخیل نیستم سند 6 دونگ عرفان (که من از بیخ اصلن عرفان رو قبول ندارم) مال ایشون. با وجود همه اینا بازم مقام الوهیت نداشته که انقدر روش حساسن و خط قرمز دارن!

پ. ن: راست میگن آزموده را دوباره آزمودن خطاست ها.

 پ. ن: شریعتی در "علی حقیقتی در گونه اساطیر" میگه : آیه‌ ای در انجیل هست که من خیلی این آیه را دوست دارم و فکر میکنم که اگر همه انجیل تحریف شده باشد این سخن، بوی سخن یک پیغمبر‬ ‫را میدهد و فکر نمیکنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی میپردازند این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‌ای را بسازند! میگوید‬ که:‬

 

"‫ای انسانها! (انسان بزرگ و مستقل میخواهد بسازد) ای انسانها! از راه‌هایی مروید که روندگان آن بسیارند، از راه‌هایی بروید که روندگان آن کمند!‬"

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کرده‌اند یا راههایی را انتخاب کرده‌اند که هنوز انسانها، و توده مردمی که همیشه‬ ‫دنباله رو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر میکنند و تصمیم میگیرند از این راهها نمیروند. از راههای بروید که روندگان آن کمند، از راههایی مروید‬ ‫که روندگان آن بسیارند.

 

و من اگر بخوام فقط یک جمله از تمام چیزهایی که از این مرد آموختم رو به عنوان الگویی برای زندگی انتخاب کنم. همین یک جمله رو انتخاب خواهم کرد. همیشه در راه کم رهرو خواهم رفت.

همیشه پای انتخابات در میان است!

اون دوران که وبلاگ نویسی رونق خاصی داشت و گودر شبکه اجتماعی مون بود! یه وبلاگ نویسی بود که یه سری دوره آموزشی در یه حوزه خاصی برگزار میکرد. هنوزم میکنه. 

دوست داشتم کلاس هاش رو شرکت کنم. اما مستلزم چند ماه تهران بودن یا چند ماه رفت و آمد کردن بود و من اون سالها فرصت و موقعیتش رو نداشتم.

این چند ساله خیلی شناخته شد و خیلی وبلاگ نویسا رو دیدم که که توی کلاسهاش شرکت کردن و تعریف کردن.

تفکرات آدمها روی قضاوت هاشون تاثیر میذاره. بخش زیادی از تفکرات این آدم رو دوست و قبول داشتم. و بعدها در بحبوحه مسائل سیاسی و اجتماعی دیدم که ایشون چه قضاوتها و تفکرات (از نظر من) بسیار اشتباهی داشت.

یکی از دوره های آموزشیش از امروز شروع میشد! چند ماهی تهران هستم و میتونستم کلاسها رو برم. تمام این سالها دیدم کسانی رو که توی دوره هاش شرکت کردن و دیگه فکر این که کاش من هم میرفتم به پر رنگی قبل نبود. این بار میتونستم برم ولی بعد از کی بالا و پایین کردن دیدم نه! نمیتونم! نمیتونم این چیزها رو از کسی که قضاوتها و اشتباهات اونقدر فاحش داشته یاد بگیرم. نه برای این که آدمها نمیتونن اشتباه کنن برای این که کسی که اون قضاوتهای اشتباهات رو داشت از نظر من نمیتونه آموزگار یک سری مسائل باشه.

 

پ. ن: 88 نقطه عطفی در تاریخ ماست. خیلی بی ظرفیتی و درک نکردنها و تو باغ نبودن ها توش معلوم شد. هنوزم این چیزا ادامه داره.

پ. ن: کامنتا رو تایید کردم. سر فرصت جواب میدم. فعلن درگیر بهار نکو هستم!

خدایا این خوشی ها رو از ما نگیر

امروز رفته بودم جلسه کاری، برگشتنه یکی گیر داد خانم بیا آشنا بشیم!
منم توی جلسه بهم خوش گذشته بود کیفم کوک بود رفتم توی مود مسخره بازی گفتم باشه آشنا بشیم. (سرکار گذاشتن کسی کار خوبی نیست! ولی خب وقتی یکی حریم خصوصی دیگران رو رعایت نمیکنه و مزاحم میشه یعنی خیلی مبادی آداب نیست. من مشکلی با این که با آدما مثل خودشون برخورد کنم ندارم.)
طرف یه آدم پرت از دنیا و زندگی ای بود که بیا و ببین! (البته طبق آمار من خیلی ها اینجورینن)نشون به اون نشون که 2 ساعت حرف زدیم. طرف نتونست یه جواب درست واسه این که هدفت در زندگی چیه؟ چرا میخوای ازدواج کنی؟ چرا تا الان ازدواج نکردی؟ بده! صرفن کلی گویی کرد و آسمون ریسمون به هم بافتن.
یعنی ملت هیچ چیزی توی زندگیشون معلوم نیست همین جور الابختکی زندگی میکنن.
آخرشم با حق طلاق سنگ قلابش کردم فرستادم پی کارش!

 

پ. ن: مشاوره ازدواج و زندگی ندید دیگه! باشه؟ من انقدر در 5 6 سال اخیر موارد مختلف بررسی کردم که توی 5 دیقه با 4 تا سوال میتونم طرف رو بالا پایین کنم بفهمم چی به کیه!

 

یک جای کار رو اشتباه رفتیم

خواهری کوچیکه عید با دوستاش دور همی گذاشته بودن.

خواهری بهترین مدرسه شهر میرفت که مستعدترین دانش آموزها رو توش جمع کرده بودن. رتبه های خوبی هم توی کنکور داشتن همه، دانشگاه های خوب و رشته های خوبی هم قبول شدند.

حالا  فکر میکنید این دانش آموزای مستعد که رتبه های خوب کنکور داشتن و دوران نوجونی ماتحتشون پاره شد برای درس خوندن آخرشون چی شد؟ از یه جمع ده یازده نفره 2 نفر شاغلن. یکی خواهری و یکی که پزشکی خونده.

بچه درس خونای شهر الان با لیسانس و فوق لیسانس دانشگاه های خوب سراسری رفتن زن خونگی شدن. حالا بهانه همه اینه که کار نیست اونی هم که هست حقوق خوب نداره و خونه رو کی تمیز کنه و غذام رو کی بپزه و بچه م رو کی نگه داره و روحم ظریفه اوخ میشه و چرتکه به دست هزینه صرف و نصرفیدنش رو حساب میکنن. ولی مسئله عمیق تر از این حرفاست.

خب عمق اون مسئله و دلیلش و فرهنگ و هنجاری که باعثش شده رو بی خیال. سوال من اینه که وقتی میدونی آینده ت زن خونگی شدنه واقعن چرا این همه انرژی و استرس و هزینه رو به جون میخری؟ چرا اون موقع چرتکه نمیندازن که الکی 4 سال دبیرستان و 4 تا 7 سال دیگه بعلاوه کلی هزینه مادی رو صرف یه مدرک نکنن؟ 10 سال زندگی آدمه راحت تر و آسوده تر میشه گذروندش وقتی قرار نیست از نتیجه این 10 سال استفاده کنی! چرا جو جامعه این جوریه؟ چرا این فشار روی بچه ها هست برای تحصیل ولی برای اشتغال نیست؟ اصلن برای چی درس میخونیم؟ مسلمن برا بار علمی و اینا که نیست.

یک جایی توی فیلم "An Education" دخترک از مدیر و معلم مدرسه شون میپرسه آخر درس خوندن و شاغل شده چیه؟ میشم مثل شما! چرا باید وقتی میتونم خوش بگذرونم و شاد باشم مثل شما وارد یکنواختی و کسالت بشم؟

اینجا دید غالب جامعه اینه! بار تامین مالی بر عهده آقایونه و فرهنگ  و هنجار باعث شده خودشون هم ترجیح بدن همسرشون شاغل نباشه و فقط خودشون کار کنن و تامین معاش صرفن برعهده اونها باشه. خانوما هم ترجیح میدن به جای کار کردن زن خونگی باشن! خب تا اینجاش مشکلی نیست (یعنی هستا، ولی بیاید بگیم نیست) مشکل اینه که خانوما چند سال عمر و انرژی خودشون رو صرف میکنن اگر آزاد بخونن هزینه ش تحصیل رو خانواده میده اگر سراسری بخونن هزینه ش رو همگی میدیم. برای این که آخرش هیچ استفاده ای از این هزینه های مادی و معنوی نکنن.

خیلیا رو میشناسم که با قرض و قوله یا با کلی در مضیقه قرار دادن خانواده بچه شون رو فرستادن دانشگاه آزاد! بعد که بچه هه ازدواج کرد خودشونم مشوقش میشه که نمیخواد کار کنی! درس خوندن شده یه آپشن اضافه توی ویترین کمالات دخترا! برای استفاده کردن نیست.

یه جایی باید از این چرخه خارج بشیم.

 

پ. ن: این پست از عید توی نوبت ارساله هی خواستم سر فرصت بشینم به اندازه کافی بسط و گسترش بدم که منظور و نظرم رو خوب برسونه ولی وقت نکردم. همین نصفه و نیمه ش رو پست کردم آخر!

ممنونم خانم طالقانی

بنا به دلایلی تعلق خاصی به مبارزان ملی مذهبی و نهضت آزادی دارم.

تاریخ که بخونی افسوس بسیار خواهی خورد از این که چرا اکثریت راه اونها رو نرفتن. و افسوس بیشتر خواهی خورد که دیگه اثری ازشون نمونده.

این روزها که خبر ثبت نام چندین باره اعظم طالقانی وسط سایر اخبار انتخاباتی کم و بیش دیده شد باز هم خوشحال شدم. هرچند انقدر صنم داریم که یاسمن توش گمه ولی ثبت نامش خیلی مهم بود. خوشحالم که دیده شده.

دیدن این که افتان و خیزان اومد یک چیزیه مثل کورسوی امید و به قول نیما روشنم میدارد...

هر چند باز افسوس عمیقم بیدار میشه... افسوس این که چه میشد اگر مردم راه اونها رو میرفتن؟ راه تمام اون آدمهای خوب رو...

 

پ. ن: گِل نباید گرفت در اون وزارت خونه ای که برای معلولین و کم توانهای جسمی مناسب سازی نشده؟

فروردین نکو

والا اگر اونجوری که میگن پیدا بودن نکویی سال منوط به بهارشه! قراره خودم رو سینه خیز برسونم به آخر سال!

خیلی فروردین شلوغ و پرکاری بود!