+

میخواستم بگم برا فردا! ولی باید بگم برای امروز. چون الان چند دقیقه ی اول بامداد* چهارشنبه س. نیاز به یه عالمه انرژی مثبت و آرزوی خوب دارم. میشه کمکم کنید؟


*شمام بچه بودید اخبار بامدادی رو با مدادی میخوندید؟

نمره که ملاک نیست!

ابوی ما یه ایرادی داره که توی زمینه ی درس خوندن. حرف و عملش و بعضن این حرفش و با اون حرفش هماهنگی ندارن.

برای مثال. ایشون معتقدن نمره مهم نیست. ملاک نیست. معیار ارزشگذاری نیست! یادگیریه که مهمه. و تلاشی که کردی. بعد من از ترسم به ایشون نگفتم که تو کلاسمون دو تا معدل بالای نوزده داریم! چون که بعدش باید جوابگو باشم که چرا من جز اونا نبودم؟ چرا معدلم 18.76 بوده؟!*

ایشون معتقده استاد هر چی سخت گیر تر بهتر. بعد همین ایشون برای من قیافه میگیره که چرا 18.75 شدی و 20 نشدی!

ایشون وقتی من میگم دنبال یه استادی هستم که خیلی سر پایان نامه اذیت نکنه. چون توی رشته ی ما پایان نامه عملن چیز به درد نخور و تخیلی ایه. میفرمایند نباید این کار رو بکنی. باید با استاد سخت گیر برداری که خوب یاد بگیری. همین ایشون سر این که چرا پایان نامه ی کارشناسیم طولانی شد کلی به جون من غر زد! توجه داشته باشید که علاوه بر سخت گیر بودن استاد که عملن 3 ماه سر پروپزال ما رو معطل کرد! اون پایان نامه رو من تو بدترین شرایط روحی و روانی و با کلی مشکلات حاشیه ای انجام دادم!

تمام این شرایط باعث میشه وقتی دارم میگم کاش اون موقع که بچه ها میگفتن با این استاد کلاس برندارید خیلی اذیت میکنه. موقع نمره دادن انگار جونش رو میخواد بده. قبول میکردم و با خیال این که لابد اینا خودشون کم کاری میکردن من که اینجوری نیستم باهاش درس بر نمیداشتم. (من استاد سختگیر و اذیت کن زیاد داشتم. ولی این بشر رسمن عوضیه.) و ایشونم میفرمایند که خیلیم خوبه. عوضش یه چیزی یاد میگیری! به سختی کظم غیظ کنم و جفت پا نرم تو صورتش! فقط به گفتن این که بعله اینو الان میگی. آخر ترم برا من قیافه میگیری که چرا 20 نشدی!بسنده کنم!

 

 

*یکی از استادا میگفت با این نمره های شما. آدم احساس میکنه مقطع ابتداییه نه ارشد!

راستم میگه البته. به هر کی میگی تعجب میکنه که مگه میشه این نمره ها رو گرفت. لابد استادا الکی نمره میدن! اصلن این که دود چراغ خوردیم زحمت کشیدیم! درس خوندیم! کار کردیم! و در نتیجه شون نمره گرفتیم! در مخیله ی کسی نمیگنجه!

 

آنچه نهان است!

یه وقتایی. یه جاهایی. یه موقعیتایی. یه اتفاقاتی میافته. ناراحت کننده. اعصاب خورد کن. دهن صاف کن. ولی تو همه ی اینا. پشت همه ی این سختیاش. یه چیزایی هست. که آدم بعدها حکمتشون رو میفهمه.

خونه ی ما حیاط نداره. پارکینگم نداره. طبقه ی هم کف مغازه س. مام از همون مغازه به عنوان پارکینگ استفاده میکنیم. خونه نبش خیابونه.

پارسال. مامان و بابا سفر بودن. ماشین شوهرخواهرم توی به اصطلاح گاراژ ما بود. با ماشین اومده بودن. خودش برگشته بود تهران و ماشین رو گذاشته بود شاید اینجا لازم بشه!

یه روز حدود ظهر بود که یکی از همسایه ها زنگ زد به موبایلمون که شما کجائید؟ مام گفتیم خونه! تعجب کرد که پس چرا ماشین زده به در گاراژتون نیومدید بیرون؟ گویا یه راننده موقع ورود ممنوع اومدن تو خیابون دوچرخه سوار سبز میشه جلوش. اونم برای این که نزنه به دوچرخه سوار. میآد میزنه به گاراژ ما! ما یه صدایی شنیدیم. ولی توجه نکردیم!

اون همسایه ی ما که چندین و چند ساله داره خونه میسازه یادتونه؟ ساختمون سازیش امسال رفت تو 7 سال! اون موقع داشتن یه کارایی میکردن. بنابراین بغل گوشمون سر و صدا بود. ما رو حساب این که سر و صدای اوناس، به صدای حاصل از تصادف توجه نکرده بودیم.

خلاصه همسایه ی بغلی از شنیدن صدا اومده بیرون. کارت ماشین و گواهی نامه و مشخصات طرف رو ارش گرفته رو حساب این که ما برای سر و صدا نیومدیم بیرون پس خونه نیستیم. زنگ در رو نزده. به ضارب گفته اینا خونه نیستن برو. من پیداشون کنم میگم باهات تماس بگیرن.

حالا چقدر خدا رو شکر کردیم که شماره موبایلی که همسایه داشته از ما. مال خواهری بوده. نه مال مامان یا بابا. با اونا تماس میگرفت که مسافرت کوفتشون شده بود.

الان م تو چه موقعیتی هستیم؟ بابا نیست. شوهرخواهر نیست. عموجون به خاطر این که طرف تو معذوریت نزاردش از زیر تعمیر کردن و خسارت دادن به نحوی در بره نمیتونست قاتی بشه. من و خواهری موندیم و سر و کله زدن با برادر ضارب! (ضارب خانوم بود.)

شدت تصادف انقدر بود که علاوه بر کرکره درهای پشتش رو از جا درآورده بود. شوهر خواهر ماشین رو نزدیک به دیوار رو به رو نگه داشته بود. واسه همین به ماشینش ضربه نخورده بود. ولی شیشه های در شکسته بودن و ریخته بودن رو ماشین. موقع ریختن چند جا به شدت رنگ ماشین رو خراشیده بودن. اونم شدیدن رو ماشین حساسیت داره. یه چیزی در حد و اندازه ی وسواس. اصلن یه وضعی!

هی دم به دقیقه باید گزارش لحظه به لحظه بدیم به عموجون و شوهرخواهر که چی شد؟ چی کار کردن؟ کرکره رو کجا میخواد ببره بده؟ شیشه ی در رو آورده بندازه؟ برای خسارت ماشین ازش امضا گرفتید؟

حالا همه شم میگفتیم اتفاق بود. میتونست بدتر بشه. به جای این که بزنه به خونه ممکنه بود وقتی من بچه های رو میبرم پارک تو خیابون بزنه به ما. اون موقع بود که بد میشد نه الان. ولی بازم تا مدت ها من کرکره ی عوض شده رو میدیدم اعصابم متشنج میشد، اونقدر تو اون موقعیت تحت فشار و استرس بودیم.

خلاصه گذشت. اما اون تصادف باعث شد تو این یه سال و نیمه من روی صدا حساس بشم. اگه یه صدای غیرمعمول بشنونم پیگیرش بشم.

اون شبی که مامان افتاده بود. من به هوای صدای برخوردش به در رفتم ببینم چی شده. وگرنه معلوم نبود چند ساعت بعد متوجه بشیم مامان نیست و تو اون مدت چه اتفاقی می افتاد.

اگه حساسیت ناشی از اون اتفاق نبود. بی توجه می بودم. معلوم نبود چی بشه! شاید چند ساعت بعد متوجه افتادن مامان میشدیم. اینه که از دو ماه پیش تاحالا هی میگیم خدا رو شکر پارسال اومدن زدن به در گاراژ.

 

پ. ن: این هفته باز باید برم خوابگاه!:(

 

کاش غصه های همه همینا بود.


خدایا نگاه به غرغر و دده م وای هام و خسته م و نک و نالم نکنیا.  یادمه پارسال و پیارسال و پس پیارسال درد و غصه م چی بود.

خدایا الان شاکرم که غصه هام شده این چرت و پرتایی که خودت میدونی. خدایا مرسی توی موقعیتیم که اینا غصه م هستن.


هوای گریه.

خواهری بزرگه که برای مدت طولانی میرفت. نه این که رفتن اولش باشه. ولی خب اولین باری بود که معلوم نبود کی برگرده.

یادمه همه بغض داشتیم. تو فرودگاه خیلی صحبت نمیکردیم با هم که گریه مون نگیره. خود خواهری به حد کافی غمگین بود. برا همین نمیخواستیم با گریه کردن ما ناراحت تر بشه! اون یه ربع ده دقیقه ی آخر به خصوص خیلی بد بود. من هی تو دلم میگفتم برید دیگه. چرا هی لفتش میدید؟ الان اشکمون در میآد.

لحظه ی آخری که خداحافظی کردیم و میخواستن برن، یهو دختربزرگه ش زد زیر گریه که من نمیخوام برم. هیچی دیگه. بچه گند زد به تمام تلاش مذبوحانه ی چند ساعت گذشته ی ما! همه شروع کردیم گریه کردن!

چند وقته حالم شبیه اون چند ساعته. فقط کسی نیست که گریه کنه و منم به تبعش بزنم زیر گریه.

 

ز دانشمند مجلس باز پرس

 

میخواستم یه پست بنویسم که عاشورا و تاسورا برای محیط زیست ضرر دارن. انقدر که توش ظرفای یکبار مصرف استفاده و دور انداخته میشه.

میخواستم یه پست بنویسم از فوج فوج عراقی ای که روز عاشورا میرن زیارت امامشون. همونایی که خودشون عرضه نداشتن جلو دیکتاتور قد علم کنن. همونایی که به لطف و مرحمت امریکایی ها، امکان زیارت و عزاداری امامشون رو دارن.  

میخواستم یه پست بنویسم در مورد یکی از شهرای اطراف که بعد از قریب به 20 سال ممنوعیت قمه زنی هنوز عاشورا تاسوعا پلیساش آماده باشن.

میخواستم یه پست بنویسم از این که مفهموم نشون دادن عزاداری تو تلویزیون چیه؟ چه دخلی به عاشورا و فلسفه ی این روز داره؟

میخواستم یه پست بنویسم که این بابایی که چند ساله هی روضه خونیش رو میذارن و وسطاش میگه اون موقع که عرب بت میپرستید پدر من خدا پرست بود و بهش افتخار میکنه! آیا در جریان نیست اون زمانی که ایشون به خدا پرستی پدرش افتخار میکنه بخش زیادی از مردم روی زمین خدا پرست بودن؟ لابد من ایرانی باید در پوست خود نگنجم که وقتی عرب بت میپرستید پدران من همه شون یکتا پرست بودن. یکی بهش بگه برو پزت رو به همون عربا بده که باباشون بت پرست بوده!

میخواستم یه پست بنویسم که همین یه ساعت پیش شام غریبان رو گرفتن و امام رو خاک کردن خیالشون راحت شد از فردا میرن پی زندگیشون.

میخواستم یه پست بنویسم که چرا هیچ کسی با اهل بیتش کار نداره؟ که قیام حسین از فردای عاشوراس که رنگ میگیره!

میخواستم یه بخشایی از نیایش شریعتی رو بنوسیم. اونجاهاش که میگه شیعه کیست و کافر کیست؟

میخواستم لهوف رو پیدا کنم یه دوتا مقتل صحیح از روش بنویسم. انقدر که این مقتل خونیا پر از دروغ و چرت و پرته.

میخواستم یه پست بنویسم  از نفرت انگیز بودن صدای طبل و سنج.

میخواستم یه پست بنویسم که این نخل گردونی و علم گردونی یعنی چی؟ چرا انقدر خرافه و بدعت وارد این عزاداریا کردن؟

میخواستم یه پست بنویسم که از فردا یا شایدم امروز یه پارچه  میزنن تو حرم قم که وای حسین کشته شد. اون وسطم اگه از یکی بپرسی چرا کشته شد؟ جواب دندون گیری نمیده.

میخواستم از تعریفای بابا بگم. که سالهای آزاد بودن قمه زنی. مادرایی بودن که بچه های نوزاد رو میبردن تا پیشونیشون رو تیغ بزنن. و من با هر بار تصور این موضوع، از این حجم عظیم حماقت وحشت میکنم. 

میخواستم یه پست بنویسم که چرا فقط چند ماه آخر امامت امام سوم رو شرح میدن؟ مگه نه این که 10 سال بوده مدت امامتش؟ چرا کسی نمیگه اون نه سال و اندی چی کار میکرد؟

میخواستم یه پست بنویسم بپرسم کی بود؟ چی شد؟ چرا؟ چطور شد که شعور رو از ما گرفتن و جاش شور گذاشتن؟ نکنه از اول همین بودیم؟

میخواستم یه پست بنویسم از بچه ها که داریم اعتقادمون رو بهشون تحمیل میکنیم. بدون این که بفهمن و درکی داشته باشن. بدون این که قدرت انتخاب داشته باشن باورای خودمون رو بهشون تحمیل میکنیم.که دلم میگیره از دیدن بچه های با سربند. از دیدن بچه هایی که با زنجیر دستشون دنبال دسته ها میدوئن.

میخواستم بگم این همه گوسفند که پای دسته ها کشته میشه واسه چیه خب؟ اینم ربط داره به عزای حسین؟

میخواستم از خیلی چیزا بگم! ولی عمری اگه باشه عاشوراهای بعد.

الان ترجیح میدم از بستنی ساز نزدیک خونه بگم. که بابا ازش بستنی نسکافه ای خواسته. اونم بستنی کارامل داده بهش. منم هر بار از بستنی میخورم احساس میکنم به شعورم توهین شده. و فکر میکنم از اون نسل رو به انقراض کاسبایی که حبیب خدا بودن هنوز کسی مونده؟

 

گربه ها2

این هفته که رفتم کالباس و تن ماهی برده بودم برا پیشیا.  فکر کردم کالباس زود خراب میشه ولی تن ماهی ماندگاریش زیاده. فعلن کالباس رو ببرم برا گربه ها تن ماهی باشه برا هفته های بعد!

پنج شنبه رفتم دیدم فقط گربه سرتقه هست. کیفمو گذاشتم رو نیمکت و رفتم پوست کالباسا رو بندازم سطل آشغال. بچه پررو داشت میرفت بپره رو کیفم!

برگشتم و پیشته پیشته کنان کمی دورش کردم. حدود یک سوم کالباسا رو خورد کردم با فاصله ی مطمئنه مینداختم جلوش که یه وقت نیاد جلوتر. یه کم البته وسوسه شدم بگیرم دستم بیاد از دستم بگیره. ولی خب یه کم ترسیدم.

باقی کالباس رو نگه داشتم اگه گربه با ادبه اومد برا سرتقه هم بتونم چیزی بندازم نیاد سهم اونم بخوره. که هر چی منتظر شدم خبری ازش نشد. این سرتقه هم یه کم دستو پاشو لیسید و منو نگاه کرد و همین جوری نشست.

باز یه کم وسوسه شدم برم بهش دست بزنم نازش کنم. گفتم یه وقت واکنشی نشون میده. چنگی، گازی، چیزی میزنه که یه تیکه کالباس دادی. همه شم آشغال گوشت بود. کلیم مواد نگه دارنده داشت برا سلامتیم ضرر داره. دیگه دخترخاله نشو!

هر چی منتظر شدم خبری از پشمالوئه نشد. چند بار بهش گفتم برو رفیقتم بیار. بچه پررو گوش نکرد! همین جور نشست بربر منو نگاه کرد! یه کم براش توضیح دادم که من پنج شنبه هایی که کلاس داریم ساعت ناهار میام اینجا براتون غذا میارم. به دوستتم بگو. نترسید از من. یه وقتی خواستم نازتون کنم بچه های خوبی باشید و سعی در آغاز رابطه ی دوستانه داشتم! 

بعد دیدم یه سگ از اون دورها داره میآد سمت ما. حالا من از گربه نمیترسم دلیل نمیشه از سگم نترسم. دوان دوان رفتم داخل بوفه. یه نیم ساعتی اونجا بودم و بعد اومدم یه کم دور و بر رو دنبال پیشیا گشتم ولی هیچ کدوم نبودن. مجبوری باقی کالباسا رو خورد کردم ریختم یه گوشه که اگه خودشون یا سگه یا جک و جونوری چیزی اومد بخوره.


ز دانشمند مجلس باز پرس

 

عمه‌جان برگشته. دور هم نشستیم و داره تعریف می‌کنه. تعریفا می‌رسه به رفتار شرطه ها. می‌گه به خصوص شرطه‌های بقیع رو نگاه که می‌کردم فکر می‌کردم اینام شمر و یزیدن اعصابم خورد می‌شد. بقیه م دنبال حرفش رو می‌گیرن و شرح تجربه‌ی بدرفتاری شرطه های اون‌جا با ایرانی رو می‌دن!

فکر می‌کنم چرا من تجربه‌ی بدی ندارم از اون‌جا؟ وقتی چسبیده بودم به پرده‌ی کعبه و یکی از اونا اومد گفت خانوما نیان جلو گذاشتم رفتم عقب. توی ایوان صفه وقتی می‌اومدن و می‌گفتن وقت تمومه فوری پا می‌شدم می‌رفتم. وقتی تو صحن مسجدالحرام نشسته بودم و یکی می‌گفت خانوما برن عقب مردا نماز می‌خونن می رفتم عقب. وقتی میدونم زن رو تو قبرستون راه نمی‌دن تو بقیع نرفتم چارچنگولی بچسبم به نرده ها.

اون‌جا کشور اوناس. قوانین خودش رو داره. من باید اونا رو رعایت کنم. مسلمه منم اگه وقتی می آن می‌گن وقت خانوما تمومه شروع کنم به نماز خوندن که مدت بیشتری اون جا باشم میان هولم می‌دن. بعد منم میام میگم کثافتا برا نمازم حرمت قائل نیستن. معلومه منم اگه آویزون نرده های بقیع می‌شدم می اومدن میزدنم.منم میدونم مسجدالحرام تنها جاییه تو دنیا که ایرادی نداره مرد پشت زن نماز بخونه. ولی وقتی بهم میگن برو عقب مردا دارن نماز مستحبی میخونن بازم میرم عقب.

یا بابا چرا از این بدرفتاریها ندیده؟ خودشم با سابقه‌ی این که جلو چشمته، تا روتو برمی‌گردونی سر از عربستان در می‌آره. چرا مامان دیده اون رفتارها رو؟ ولی منو و بابا و خواهری ندیدیم؟

فکر می‌کنم واقعن خیلی سخته فهمیدن این که اونا (کار به درست و غلط بودن مذهبشون ندارم.) اعتقاداتی متفاوت از ما دارن؟ ما رفتیم کشورشون. مهمانیم توی اون کشور. نه صاحب خونه. باید هنجارهاشون رو رعایت کنیم. خودمونیم که باعث رفتار بد اونا می‌شیم. مگه یکی بیاد این‌جا متفاوت هنجارهای ما رفتار کنه احترام و عزت می‌بینه؟

ناراحتید؟ نمی‌تونید؟ بدتون می‌آد؟ شمر و یزیدن؟ خب نرید.

 

 

اینجوری که میبینم باید بشینم داستانهای منو خوابگاه بنویسم!

پنج شنبه شب، خسته و داغون و له. بعد از 12 ساعت کلاس رسیدیم خوابگاه. فرداشم باز 8.30 صبح کلاس داریم.* 

هیچی دیگه. تا اومدیم شام بخوریم و یه کم جمع و جور کنیم. بگیریم بخوابیم. ساعت شد 12.30. از همون موقع هم  آژیر این دستگاه های هشدار حریقه؟ اطفای حریقه؟ چیه؟ اتصالی کرد! شروع کرد به جود جود جود جود جود جود کردن! تا صبح ساعت 8.10 که ما خوابگاه رو ترک کردیم میگفت جود جود جود جود جود! میتونید تصور کنید چه خواب دل انگیزی داشتیم؟ نمیتونید؟ ایشالا خدا قسمتتون میکنه اون وقت میتونید تصور کنید!

البته! این مسئله باعث شد به دانسته هام اضافه بشه. فهمیدم آدما چطور دچار جنون میشن و آدم میکشن. صبح اگه خوابگاه صاحاب رو میدیدم توانایی کشتنش رو داشتم.



*بعله. ما جمعه هام میریم دانشگاه. صوبتیه؟

هنرش نیز بگم!

جناب دکتر پ.م خواستم بگم هر چی این دانشگاه مزخرفه و استاداش یکی از یکی ضایع تر و از زیر کار در روترن. شما خوب درس میدید و وظیفه استادیتون رو انجام میدید. آدم از حضور تو کلاستون لذت میبره و انرژی میگره! 

حواشی2

۱۲۳۴ بریم ادامه مطلب!

ادامه نوشته

خدا رو شکر که دغدغه  بزرگه م شده زندگی تو خوابگاه!

 

قبلنم گفتم ذاتن آدم حسودی نیستم. ممکنه گاهی غبطه بخورم و یا حسادتی نسبت به کسی داشته باشم. ولی طرف باید موقعیت خیلی خاص و با فاکتورهای من رشک برانگیزی باید داشته باشه! بیشتر این فاکتورام نکات معنوی هستن نه مادی.

کلن سعی کردم همیشه به جای این که نداشته هام رو ببینم. به داشته هام توجه کنم. چه از لحاظ معنوی چه مادی. خیلی چیزا هستن که من دارم و بقیه ندارن. موقعیت من با وجود خیلی خیلی معمولی بودن. بازم نسبت به خیلی ها به‌تره.

داشتن مامان و بابا و سلامتی و کنار اومدن نصفه نیمه ای که با هم داریم. مسائل معنوی ای هستن که خیلی ها ندارن.

از لحاظ مادی هم می‌دونم خیلی خانواده‌ها هستن که تو جایی به اندازه‌ی اتاق من زندگی می‌کنن. خیلی‌هام هستن که آرزوی همین اتاق شخصی‌ای که من تو خونه دارم رو می‌کنن.

می‌دونم خیلی افراد باهوش و بااستعداد هستن که آرزو دارن بتونن درس بخونن. ولی به خاطر خیلی مسائل، که اتفاقن بعد مالی کوچیک‌ترینشونه نمی‌تونن جای من باشن.

با تمام این احوال. با وجود این که همه‌ی اینا رو می‌دونم. بازم دلیل نمی‌شه وقتی خسته‌ام از پیدا نکردن خوابگاه مناسب! دلم نخواد منم مثل پسرعمه‌م بودم که وقتی رفت شهر دیگه برای درس خوندن براش خونه خریدن! یا مثل دختر عمه م که براش خونه اجاره کردن.

من اعصاب زندگی تو خواب‌گاه رو ندارم. ترم پیش هر هفته بدون استثنا آخرش گریه میکردم.* از دیدن ‌دمپایی‌های خیس دستشویی. از این که حموم و دستشویی یکی بود، نمی‌شد یه دوش 5 دقیقه‌ای گرفت! از دیدن ظرفشویی کثیف و پر آشغال. از دیدن زمین کثیف و خاکی. از این که اینایی که اینجا زندگی میکنن واقعن آدمن؟ پس چرا هیچیشون به آدمی زاد نرفته؟ وقتی ترمی هفتصد هشتصد برای خوابگاه هزینه میکنم انتظار دارم حداقل یه نظافت چی داشته باشه انقدر کثافت از در و دیوارش نره بالا!

بابا من عادت کردم به زندگی آروم تو یه طبقه‌ی مستقل! نمی‌تونم وقتی 4 نفر دارن تو اتاق بغل هوار هوار می‌کنن بخوابم. نمی‌تونم وقتی شیش صبح یکی بالاسرم با تلفن حرف می‌زنه تحمل کنم! وقتی آدم طبقه‌ی بالایی تخت می‌خواد بالا و پایین بره بیدار می‌شم.

گل بگیرن در طویله‌ای که اسمش دانش‌گاه تحصیلات تکمیلیه. ولی یه خواب‌گاه برای دانش‌جوهاش نداره!

 

*درسته سطح انرژیم به خاطر یه سری مسائل خیلی پایین بود. ولی شرایط خوابگاه م واقعن بد بود!

 

گربه ها

 

کنار بوفه ساختمون جدید دانش‌گاه. دو تا گربه بودن. یکی پشمالو و متین. اون یکی لاغر و پر رو. تا میدیدن کسی چیزی دستشه و داره میخوره می‌رفتن نزدیکش. پشمالوئه از دور می‌شست نگاه می‌کرد. ولی لاغره می‌رفت جلو و می‌پیچید به پر و پای بچه ها!

بعد تصور کنید یه تعداد دختری که از گربه می‌ترسن! چه جیغ جیغی می‌شد تو دانشگاه.

یاد سال‌های زندگی تو خونه‌ی پدری بابا افتادم! گربه زیاد داشت اونجا. بزرگ‌ترام استخونا و پوست و چربی گوشت و مرغ رو براشون جدا می‌کردن. گاهیم که تو ایوون یا حیاط غذا می‌خوردیم گوشت می‌نداختیم براشون!

پنج‌شنبه برنج برده بودم برای ناهار. نتونستم بهشون چیزی بدم. این هفته می‌خوام براشون کالباس ببرم. لاغره به خصوص خیلی سرتقه. نمی‌ترسه! قشنگ می‌آد جلو از دست می‌خوره. فکر کنم برای این که به پشمالوهه چیزی برسه باید باهاش برخود خشن داشته باشم.

 

 

حواشی

 

ظاهرن جون سالم به در بردم و می‌رسیم به تعریف کردن حواشی‌ای که قبلن گفتم!

منتها بنا به دلایلی نمی‌شه تو صفحه‌ای اول پست بشن. بنابراین 1234 بریم ادامه مطلب!

 

 

ادامه نوشته

له لهان!

از اول هفته رفتم مغازه عموجون برای کمک تو کارای جانبی*! ساعت کاری 10 تا 2و 4 تا 9.30 بود! انقدر سرپا بودم موقع راه رفتن پاشنه ی پام رو از درد نمیتونستم بذارم زمین!

امروز کل محدوده ی ولیعصر تبریز رو گشتم دنبال خوابگاه درست و درمون! آخرا از شدت خستگی و عصبی شدن بابت نرسیدن به نتیجه میخواستم گریه کنم!

فردام از 8صبح تا 8 شب کلاس دارم.

پس فردا؟ احتمالن یکی بیاد اینجا آگهی فوت بزنه!

حیف شد. بچه ی خوبی بودم! 


*جون سالم به در بردم میام از حواشیش تعریف میکنم. انقدر باحال بودن!


پ. ن: حالا شمام برای شاد شدن روحم به پست قبلی توجه کنید!



یه کم تبادل نظر کنیم؟

فکر می‌کنم همه دیدیم کسانی که برادر، شوهر یا دوستشون تو خیابون یا جاهای دیگه به حجاب و نوع پوشش خواهر، همسر یا دوستشون گیر داده باشه.

شما اگه ندیده باشید من زیاد دیدم. دیدم زنی که فقط با یه نگاه شوهر دستش می‌ره طرف روسریش که جلو بکشدش. دیدم دوستی که به دوستش تذکر داده درست بشین. دیدم برادری که به کوتاهی و بلندی مانتوی خواهرش گیر داده.

دیدم مردی که به زنش اجازه نمی‌ده لباس دل‌خواهش رو بپوشه چون رنگش به نظر اون مناسب نیست. دیدم کسی که روسری خانوم همراهش رو جلو کشیده. دیدم کسانی رو که به اجبار شوهر، پدر یا برادر چادر سر می‌کنن. دیدم مردی که نماز نمی‌خونه روزه نمی‌گیره مشروب خودنش به راهه ولی به حجاب زنش که می‌رسه یهو مسلمون می‌شه. این آدم درواقع مسلمون نمی‌شه. خودش رو مالک و صاحب اختیار زن می‌دونه.

می‌شه همه‌ی اینا رو گذاشت به حساب توجه. علاقه و از این خزعبلات. می‌شه واسه همه شون گفت خب شاید من دارم اشتباه می‌بینم و اصل موضوع جور دیگه‌ایه. ولی من به این حساب نمی‌ذارم. من به اینا می‌گم دخالت توی نوع پوشش، رفتار و اختیارات یه انسان.

حالا چرا تو این پست همه فقط به مثالی که زدم توجه کردن و قسمت دوم رو کسی توجه نکرده نمی‌دونم. من به موضوعی اشاره کردم و دوستان به نوک انگشتم توجه کردن نه مطلبی که اشاره کردم. شاید باید با توضیح و تفسیر و بدون مثال خاص بیان می‌کردم منظورم رو.

خانومی که تو اون پست گفتم. وقتی نشست مانتوش رو جمع نکرد. اگه مهم باشه برات موقع نشستن حواست می‌شه جوری نشینی که پات بیرون باشه. یا بعدش مانتوت رو مرتب می‌کنی و می‌ندازی رو پات. شواهد نشون می‌داد این موضوع مهم نیست براش. این‌که کسی انقدر بی‌خیال نشسته باشه و شخص دیگه‌ای مانتوش رو مرتب کنه و بندازه رو پاش! به نظر من دخالت تو حریم شخصی آدمه. ممکنه از نظر دیگران نباشه. حتی اگه برات مهم باشه هم بازم به نظر من کس دیگه ای اجازه نداره وقتی حواست نیست و خودت توجه نمیکنی مانتوت رو مرتب کنه یا روسریت رو بکشه جلو. شاید کسی وقتی بچه ش کار بدی میکنه بزندش. ولی آیا این که خودش بچه ش رو میزنه به دیگرانی که اتفاقن جز بستگان درجه یکشم هستن این اجازه رو میده وقتی خودش نیست یا حواسش نیست و بچه کار بدی کرده، بچه ش رو بزنن؟

من یه مثال زدم و در ادامه ش موضوعی رو عنوان کردم. یه رفتار و فکر غلط ناشی از مذهب انقدر توی فرهنگمون جا افتاده که بین همه‌ی آدما هست. حتی کسانی که ظاهر مذهبی ندارن.

حالا این مثال بود. اصلن ممکنه خانومه خودش به آقای همراهش گفته باشه وقتی می‌شینم تو مانتوم رو مرتب کن. ولی همه‌ این‌جورن؟ همه‌ی موارد مشابه این حالت رو داره؟ همه‌ی تذکرا و برخوردا انقدر ساده س؟ همه‌شون ممکنه اون جوری که دیده میشه نباشه؟

با این حساب که گشت ارشادم نیتش خیره. فکر می‌کنه مردم نیاز به قیم دارن باید نوع لباس پوشیدنشون رو اصلاح کنه. حالا یکی شوهر و برادر و پدر و سایر صاحبینش بی‌خیالن. نظام باید بیاد بهش گوش‌زد بکنه لباست تنگه. پات بیرونه. رنگ لباست مناسب نیست. روسریت رو بکش جلو و... اگه دخالت تو حریم شخصی به این شکل پذیرفته شده باشه. اینا که بیش‌تر از شوهر و برادر و سایرین حق دارن. چون صاحبین فقط نگران ناموس خودشونن. اینا نگران فضای جامعه هستن.

فکر میکنم این رفتار بیش تر از اون چیزی که من تا چند روز پیش فکر میکردم تبدیل به هنجار شده و عادیه.

 

 

 

پ. ن: یه عده رو هم دیدم که تو خانواده های مذهبی و شبهه مذهبی هستن. ولی حجاب و نوع پوششون متفاوت با اوناس. خانواده شون هم راضی نیستن از پوششون. بعد شوهر که می‌کنن یهو محجبه و گاهی هم چادری می‌شن. یه ورژن مضحک هم دیدم که طرف به درخواست دوست پسر محترم چادری شده!

بعد دلیلش چیه؟ شوهرش رو دوست داره. واسه نظر شوهرش ارزش قائله! با هم تفاهم دارن. به به. چقدرم نایس و قشنگ! ببخشیدا ولی این چه علاقه و احترام و ارزشیه که طرف برا شوهرش قائله ولی برا پدرش قائل نیست؟

بابای من مذهبیه. چادر سر کردن که سرم رو بخوره. همین که حجابم خوب باشه کلی خوش‌حالش می‌کنه و براش باارزشه. بعد من ده پونزده ساله که دارم این بنده خدا رو به گفته ی خودش زجر می‌دم. چون می‌خوام جوری که خودم دوست دارم لباس بپوشم. این آدم پدر منه. حق پدری به گردنم داره. من خواست و گفته ی اون رو انجام نمی‌دم. بعد به خاطر خواست و گفته‌ی یه آدم دیگه. همین کار رو بکنم؟ عجیب و احمقانه نیست؟ ممکنه از نظر سایرین نباشه. ولی از نظر من هست.

همیشه باشن!

 

بابا بادمجون* خریده برای مربا درست کردن. مامان بعد از سقوط پله‌ای دستش درد می‌کنه و نمی‌تونه خیلی کار کنه. بابام درسته تنبله و جوراباشو نمی‌شوره و بلد نیست یه لیوان پیدا کنه واسه آب خوردن! ولی این کارای متفرقه رو انجام می‌ده! برنج پاک می‌کنه. سبزی پاک می‌کنه و این قسم کارا! به مامان می‌گه خودم اینا رو پوست می‌کنم! 

عمه رفته حج و محل کارش رو سپرده به بابا! طفلکی 9 صیح می‌ره 10 شب می‌آد! منم دلم برا بابا می‌سوزه که گناه داره خسته بیاد و بخواد کار کنه!

می‌رم دستکش یه بار مصرف میارم که دستم سیاه نشه! شروع می‌کنم به پوست کردن بادمجونا! وسطش مامان تذکر می‌ده گوشتشون رو نکنی! از اون وقتاس که دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به دیوار! آخه مادر من فکر کردی با چی طرفی؟ عقلم نمی‌رسه؟ مرض دارم؟ یا چی؟ انقدر نمی‌فهمم که باید بهم بگن چه جوری بادمجون پوست کنم؟!

وسط کار بابا می‌آد و اونم شروع می‌کنه به کمک. مامانم رفته سوزن آورده بادمجونا رو سوراخ می‌کنه که بندازه تو آب. سه تایی دور هم نشستیم. ادای مامان رو در میارم که بابا یه وقت گوشتشون رو نکنی! بعد چغلی مامان رو می‌کنم. وسطا یه ذره از گوشت بادمجونی که پوست میکنم هم گنده میشه! بابا میگه: حاج خانوم! حاج خانوم! نیگا داره گوشتش رو میکنه!

آخر کار 4 تا بادمجون مونده ته پلاستیک بابا دوتاش رو می‌ذاره جلوی من. دوتاش رو برمی‌داره خودش پوست کنه. من اون دو تا رو می‌ذارم جلوی بابا! دوباره بر می‌گردونه جلوی من! صبر می‌کنم بادمجونی که دستشه رو پوست کنه و یکی از اون دوتا رو برداره! بعد یه دونه از بادمجونا رو می‌ذارم جای اون. بابا باز اون رو می‌ذاره جلوی من. به مامان می‌گم شوهرت داره جر می‌زنه. من بادمجونام رو تموم کردم بادمجونای خودش رو می‌ده پوست کنم. مامانم بادمجون رو می‌ذاره جلوی بابا می‌گه این قبل از تو شروع کرده خودت پوستش کن ...

فکر می‌کنم چقدر خوبه که هستن. چقدر خوبه که دارمشون. چقدر خوبه دور همیم. چقدر خوبه که داریم با هم کار می‌کنیم. چقدر این شوخیا و مسخره بازیا خوبه ...

 

 

پ. ن :بله بادمجون. همونی که باهاش کشک بادمجون و خورشت بادمجون درست می‌کنن. ما با گچ دیوارم مربا درست می‌کنیم. بادمجون که جای خود دارد!

پ. ن: آخرم خودم پوست کردم بادمجون رو!

 

سفرنامه2-9

 

قبلش بگم کسایی که تیتیش و بهداشتین یا موقع اینترنت گردی چیزی می‌خورن، این پست رو نخونن.

شب رو توی پارک بغل طاق بستان خوابیدیم. حوالی ساعت 4 بود که من از سرما بیدار شدم. ولی حال نداشتم بلند بشم پتو بکشم روم. همون‌ جوری لرزیدم و دیگه خوابم نبرد.

صبح بیدار شدیم و بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم بریم. سرویس پارک رو که گفتم یه دونه بود برای کل پارک. صبحم که ترافیک می‌شه. من نرفتم دستشویی و گفتم توی راه بلاخره یه جایی وایمیستیم می‌رم. از آبخوری اول پارک بطریا رو پر کردیم، مسواک زدیم و راه افتادیم.

وسط اتوبان منتهی به طاق بستان فضای سبز درست کردن و تابای بزرگ گذاشتن. منو خواهری رفتیم یه کم تاب سواری کردیم و بابام وسطاش اومدم هولمون داد و رفتیم شهر رو بگردیم.

من کردا رو دوست دارم! تعصبشون نسبت به نژاد و قومیت و زبونشون رو دوست دارم. تقیدشون به پوشیدن لباس سنتیشون رو دوست دارم. از ابتدایی که وارد محدوده‌ی کرد نشین شدیم هی چشمم دنبال افراد با لباس محلی بود. برخلاف انتظارم توی کرمان‌شاه خیلی کم بودن این افراد. خانوم با لباس محلی هم ندیدم. (نمی‌گم نیست. توی اون قسمتایی که ما می‌گشتیم من ندیدم.)

کمی شهر رو گشتیم و بابا رفت از جایی که می‌شناسه کاک و نون برنجی بخره. خب من دوست ندارم شیرینی‌هاس سنتی کرمان‌شاه رو. به خصوص نون برنجی که موقع خوردنش به نظرم انگار خاک اره می‌خورم. بابا یه بسته کاک و یه مقدار نون برنجی گرفت. نون برنجیه چون کاملن تازه بود یه مقدار خوش‌مزه و قابل تحمل بود به نظرم.

بازم کلی شهر رو گشتیم دنبال نونوایی بربری و بازم پیدا نکردیم! بی خیال صبحونه شدیم و گفتیم همین شیرینی ها رو می‌خوریم برای صبحونه.

راه افتادی سمت پاوه از روان‌سر و جوان‌رود رد شدیم. توی جوان‌رود بود به نظرم که دیگه تعداد کسایی که لباس محلی داشتن غالب بود به بقیه. برای ناهار رسیدیم پاوه. بابا اولین پارکی که  دید نگه داشت برای ناهار. منم دوان دوان رفتم سمت دستشویی های پارک! بعد دیدیم به علت تعمیرات بسته‌س! برگشتم پیش بقیه پرسیدم چی‌کار کنم؟ بابا گفت با خواهری برید جلوتر حتمن مسجدی چیزی هست. مام راه افتادیم دنبال مسجد! سر ظهرم بود. همه جا بسته. تک و توک کسی بیرون بود. از هر کسی می‌پرسدیم مسجد؟ می‌گفت یه کم جلو تره. هی رفتیم جلو دیدیم دیگه داریم می‌رسیم آخر شهر! منم عصبی شدم. نزدیکه گریه کنم. یه سکو بود کنار خیابون نشستم گفتم من دیگه نمی‌تونم تکون بخورم! خواهری گفت من می‌رم ماشین رو بیارم بریم اون یکی مسیر رو هم بگردیم. خواهری رفت و منم چند دقیقه نشستم دیدم خبری نشد ازش. گوشیمم همراهم نبود زنگ بزنم بپرسم چی شد؟! یه مقدارم حالم به‌تر شده بود راه افتادم یواش یواش برگشتم. رفتم دیدم مامان نذاشته خواهری ماشین رو بیاره! بابا رفته قاتی راهیان نوری که اومدن تو پارک اتراق کردن دارن نماز و زیارت می‌خونن! منم تحت فشار! شروع کردم داد و بی‌داد که یعنی چی؟ سر ظهره پرنده پر نمی‌زنه تو خیابون یه دونه ماشینم محض رضای خدا رد نمی‌شه. از چی ترسیدی نذاشتی ماشین رو بیاره؟ برنامه‌ی راهیان نوره تموم شد. بابا اومد و با ماشین رفتیم دنبال مسجد بگردیم! یه مقدار جلو تر پمپ بنزین بود. پریدم پایین و دوان دوان رفتم سمت دستشویی که کارکنانش گفتن آب قطعه! برگشتم و یه مقدار شهر رو گشتیم و دریغ از یه دونه مسجد که ببینیم! به حق چیزای ندیده! اون وسطم بابا رفته رو منبر که مگه من صبح نگفتم برو دستشویی؟ گفتم من الان حالم خوب نیست. زنتم حرصم رو درآورده، دیگه بحث نکن باهام. خلاصه یه دونه دار القران دیدیم که درش باز بود. بابا گفت برید ببینید دستشویی دارن؟ رفتیم تو دیدم بندگان خدا دارن ناهار می‌خورن! پرسدیم آب وصله این‌جا و می‌شه بریم دستشویی؟ که جواب مثبت بود و سرانجام به سر منزل مراد رسیدم!

 از دارالقرآن که اومدیم بیرون. دیدم به به. چقدر زندگی زیباس. هوا چقدر خوبه. آسمون چقدر آبیه. چقدر صدای پرندگان گوش نوازه. همه چی چقدر قشنگه!

برگشتیم پارک و ناهار خوردیم. گفتم یه مقدار استراحت کنیم. منم شب خوب نخوابیدم، یه چرتی بخوابم. ولی بابا گفت نه راه بیفتیم بریم. قرار بود بریم مریوان. مسیر بین پاوه و مریوان یه جورایی مرزی محسوب می‌شه. بعد از نظر جاده هم جز جاده های درجه ی چهارمه! بنابراین بابا از چند نفر پرسید که این مسیر برای رفتن خوب هست یا نه؟ که اگه مناسب تردد نباشه برگردیم از روان‌سر بریم سنندج. از اون‌جا بریم مریوان. ولی گفتن جاده مشکلی نداره. مام راه افتادیم سمت مریوان. یه جاده ای داشت. یه جاده ای داشت! یه جاده ای داشت. این که زنده ازش بیرون اومدیم جای شکر داره. اصلن چیزی به عنوان مسیر صاف توی اون جاده تعریف نشده. فقط پیچ هست و گردنه. . اونم پیچ های شدیدن تند. درواقع لب کوه به اندازه ی رد شدن دوتا ماشین راه صاف  کردن، زیر پام که دره س! گاردریل هم نداره! مامان طفلک بعدن می‌گفت من می‌ترسیدم پایین کوه رو نگاه کنم. فکر می‌کردم اگه پایین رو نگاه کنم می‌افتیم تو دره!

توی مسافرت قبلی. حوالی یزد بود. می‌خواستیم یه مسیر ناآشنا رو بریم. بابا اون جا پرسید که مسیر چطوره و اینا؟ گفته بودن که خوبه فقط گردنه هست توی مسیر. مام رفتیم دیدم گردنه کجا بود بابا؟ یه تپه س، دو تام پیچ ملو و نامحسوس داره جاده. این بندگان کویر نشین خدا انقدر کوه و پیچ ندیدن فکر می‌کنن اون‌جا گردنه س. اینا بیان طرفای ما گردنه هامون رو ببینم چی می‌گن؟ بعد تو مسیر پاوه مریوان کلی خندیدم که این‌جا واسه ما گردنه دیده هام ترسناکه. اونایی که اون‌جا به دو تا پیچ می‌گفتن گردنه بیان این‌جا رو ببینن چی می‌گن؟

 خلاصه به سلامت رسیدیم مریوان.

 

 

یادآوری4


ادامه نوشته

انقدر بدم میاد دو خط بنویسی بعد یه صفحه توضیح در موردش بدی!

 

عطف به پست قبلی! بله من ابروم رو بر نمی‌دارم. اشکالی داره؟ از نظر من نداره. عیب نیست. یا بدی ای توش نمی‌بینم. اگه کار بدی بود یا خجالت می‌کشیدم ازش، نمی‌اومدم این‌جا بنویسم.

این مسئله یه مورد کاملن شخصیه در مورد ظاهر آدم. ظاهر هر کسیم به خودش مربوطه. هر کسی جور دوست داره و هر جور می‌پسنده ظاهرش رو درست می‌کنه. این که خودم نمی‌خوام یا اجازه‌ش رو ندارمم به خودم مربوطه.

بعد من روشن‌فکر نیستم. ادعاش رو نداشتم و ندارم. ادعاشم داشته باشم. تا جایی هم که می‌دونم جایی ننوشتن اونایی که ابرو برنمی‌دارن رو قاتی روشن‌فکرا راه نمی‌دن.

احیانن اگه کسی فکر می‌کنه ابرو برنداشتنم، یعنی شخصیتم با اون چیزی که دارم نشون می‌دم متناقضه! مشکل من نیست. مشکل اونه، که تصویرش از من انقدر مضحکه که با این چیزا مخدوش می‌شه!

فقط برام سواله اگه چیزی که از من فکر می‌کنید، انقدر بی‌خوده که شخصیتم بنده با چارتا دونه موی صورت! با بودن یا نبودنش بالا و پایین می‌شه. اصلن چرا وقت تلف می‌کنید این‌جا رو می‌خونید؟